Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
حسنی نگو طلا بگو
رفیق بچه ها بگو
حسنی دیگه بلا نیست
تنبل، تنبلا نیست
توی کلاس زرنگه
تمیز، خوش آب و رنگه
درساشو خوب می خونه
عاقل شده، می دونه
هر کی می خواد عزیز شه
اول باید تمیز شه
درسهاشو خوب بخونه
باید باشه نمونه
لباس و کفش و دستاش
عالیه مثل درساش
چه مدرسه چه خونه است
یک پسر نمونه است
این حسنی با اون حسن
فرقه می کنه هزار تومن
اونی که به مکتب نمی رفت
هیچ جا سر وقت نمی رفت
ننه اش می گه شکر خدا
حسنی کجا و این کجا
پسرم مثه دسته گله
درسخون و نمره اوله
این حسن اون حسن نیست
کارنامه اش پر از بیست
می گه می خوام طلا باشم
الگوی بچه ها باشم
هر کی که بوده تنبل
شروع کنه از اول
درسخون بشه تمیز شه
تا مثل من عزیز شه
می خوام بشم مثل بابا
وکیل، وکیل بچه ها
درس وکالت بخونم
ماده و قانون بدونم
تا نور حق سایه نشه
حق کسی ضایع نشه
دفاع کنم مثل بابا
منم از حق بچه ها
واجبتر از آب و نون
آرامش است و قانون
معلومه حق هر کسی
تو قانون و تو دادرسی
هر آدم هر کجا باشه
پولدار باشه گدا باشه
مساویند تو قانون
برای کار و درمون
بچه باید بدونه
حقی داره تو خونه
حقش تو اجتماع چیه
حق مامان بابا چیه
حسنی که قانون دونه
قانون و خوب می دونه
قانونو دونه دونه
برای شما می خونه
می خواد بگه براتون
هر چی که هست تو قانون
بدون قید و بندی
از حق شهروندی
حق مامان حق بابا
حق شما، بزرگترا
حرف های راسی راسی
از قانون اساسی
حق من و حق شما
حق تو ، تو مدرسه ها
قوانین خدائی
قانون راهنمایی
هر حقی که تو داری
از اون خبر نداری
تو هر جایی که دیدی
یا از کسی شنیدی
حسنی می خواد وکیل شه
همون برات دلیل شه
بردار بخون با دقت
هر سطرشو با لذت
تا که نمونی نادون
پی ببری به قانون
زن با فریاد همسرش را صدا زد چنان که مرد بنده خدا تا چند دقیقه زمین و زمان را گم کرده بود و هنوز متوجه نشده بود چه خبره .
زن گفت : مرد ، لنگ ظهره نمیخوای سر کار بری ؟
مرد گفت : خانم من همین الان هم سر کارم و دارم استفاده میبرم . فکر کردی اگه یه روز پول در نیارم زندگی شما از کجا تامین میشه .
زن گفت : تو که راست میگی پدر کسی بسوزه که باور کنه . مرد حسابی یه هفته است مغازه رو بستی و توی خونه پاتو انداختی رو پا اونوقت میگی کار میکنم . چشمای بابا قوری آورده من هم باید یه چیزی ببینه تا باور کنه . حرف و حرف که نشد کار . نکنه تازگی ها با اجنه و از ما بهترون دست توی هم کردی . مرد حرف زن رو قطع کرد : خانوم اجنه و از ما بهترون کدومه . نیازی به همدستی این مخلوق غایب خدا نیست برو جائی رو دم کن که تا منو داری غم نداری . زن شکلکی در آورد و با یک صدای (اییییییش ) از در خارج شد . با عصبانیتی که از حرکاتش معلوم بود با سرو صدا کتری آب کرده روی گاز گذاشت و چند دقیقه بعد دوباره مرد را که در یک لذت بین خواب و بیداری غوطه میخورد بیدار کرد . چای آماده است نمیخوای پاشی . مرد آبی به صورت زده و سر میز صبحانه نشست و با بی میلی شروع به خوردن چای نمود . هنوز خستگی توی تنش مانده بود و گاهی دهنش تا بناگوش باز میشد . زن گفت : خوب حضرت آقا بگو ببینم توی هفته گذشته چند کار کردی که منتش رو روی سر من داری ؟
مرد پس از هورت کشیدن ته استکان چایی گفت : خانوم این روز ها باید با مغزت کار کنی نه دستت . من یک هفته مغازه رو بستم توی این یه هفته از برج بگیر تا مایع شوینده پولی پول گرون شده یعنی مغازه بی مشتری از مغازه ای که مملو از مشتری باشه بیشتر استفاده داشته . زن تازه فهمید جریان چیه . قیافه بی بی فاطمه توی نظرش نقش بست . همسایه ای که با دو تا بچه زندگی میکرد و با رخت شوری و کلفتی توی خونه این و اون بچه هاش رو زیر پر و بالش داشت . حرف های فاطمه خانوم توی گوشش مثل پژواک صدایی که از کوه برگرده صدا میکرد . بی دین ها تا میبینن جنس رو به گرونی هست نمی فروشن و جنسی که حلالش بیست درصد استفاده است با چند برابر قیمت بعد از یک هفته تعطیل کردن مغازه به خلق الله قالب میکنن . الهی خیر نبینی مرد چند روزه مغازه اش تعطیل بود امروز که رفتم برنج دو هزار تومنی رو چهار هزار تومن حساب کرده و میگه گرون خریدم با وجودی که دکمه سر آستینم هفته پیش افتاد توی همین گونی برنج و بعد از چند روز پیداش کردم .
رنگ زن قرمز شد . سرش داغ شده بود . دیگه قیافه شوهرش رو گرگی که داره بی بی فاطمه رو تکه تکه میکنه میدید . پوزه شوهرش پر از خون بود . چشم هاش عین آتش سرخ شده بود وقتی مرد دست برد که پس از چای خوردن سیبیلش رو پاک کنه فریاد زن بلند شد .
گرگ ، گرگ ، شما گرگید ، شما انسان نیستید و از سر میز بلند شده و از میز فاصله گرفت . مرد وحشت کرد . بلند شد و به طرف زن رفت و گفت : مگه دیوونه شدی زن ؟ چی میگی چرا داد میزنی ؟
زن به طرف در خروجی فرار کرد و وارد کوچه شد . بی بی فاطمه میخواست سر کار بره که زن زیبای حاج کاظم بنک دار با سر و وضعی ناجور وارد کوچه شد و حاجی کاظم مات و مبهوت ایستاده و نمیدونست چه کاری از دستش ساخته است .چند سال بعد که حاجی کاظم بنکدار خونه رو فروخته و از اون محل رفته بود .
بی بی فاطمه نشسته بود مقداری سبزی لهیده را پاک میکرد و دو سه زن همسایه دایره وار دورش نشسته و مشغول صحبت بودند . بی بی فاطمه میگفت : بعله حاجی خانوم چوب خدا بی صداس خدا حق الناس را توی همین دنیا از آدما میگیره . حاجی کاظم حتی مغازه اش رو هم فروخته و خرج زنش کرده اما هنوز وقتی حاجی رو میبینه فریاد میزنه و کمک میخواد میگن حاجی رو به صورت گرگ میبینه . الله و علم .
از شهر بابکی و بر این شهر افسری
افسر به نام و بر آن شهرتان سری
در سفته ای تو در این شهر کهنه سال
زیرا قلم زنی و قلم را فسونگری
از خامه ات چو تراود حدیث دل
بر دل نشیندم تو بگو پند خواهری
هر زرگری که زرگر و گوهر شناس نیست
ارزان مکن قیمت و مفروش سرسری
آری اگر بپای کسی ریزی از خلوص
ریزش بپای آنکه بود مرد و مهتری
حجت کلام ناصر خسروست بهر ما
در دری که بریزد به هر دری
گوئی در این زمانه خریدار کم بود
لیکن طلا خود بنماید به مشتری
شعرت طلاست خرج مطلا نبایدش
گوهر نما عرضه ، به بازار گوهری
گیرم که شعر تر نخرد کس چو هیمه اش
از بهر پخت نان به تنوری ز گردری
غمگین مباش خواهرکم میرسد زمان
آری زمان مردی و مهر و قلندری
واگویه کن به دلت شعر نغز را
اما مریز در سخن را به هر دری
با وجودی که این روز ها جهان به واقع دهکده کوچکی بیش نیست . با وجودی که احساسات ناسیونالیستی امروز باید زمین را در بر بگیرد و از یک قطعه ی خاک این کره خاکی فراتر برود . با وجودی که هر اندیشه ای امروزه یاید جهت بهبود زندگی جهانیان ، حفظ حرمت مردم زمین و خوشبختی بشر باشد . با وجودی که توهین به هیچ زبان و دین و مذهبی و هیچ کشوری را روا نمیدانم اما من قبل از هر چیز باشم و هر کس باشم با هر ایده و عقیده ای که باشم ، ایرانی ام و تحمل توهین به مردمم ، به کشورم ، به بزرگان دیارم را نخواهم داشت .
هرگز دهن کجی دیگران به فرهنگ و آداب و رسوم کشورم را قبول نخواهم کرد . گذشته ی گذشتگانم را با افتخار به زبان می آورم و بدان افتخار میکنم . انسانیت بزرگان و پادشهان این دیار را قابل ستایش میدانم و به جد به هموطنانم پیشنهاد میکنم به قول رادمردی چون علی ( ع ) تاریخ گذشتگان خود را خوانده و از آن درس بگیرند . درس آزدای و آزادگی ، درس انسانیت و انسان دوستی ، درس مهربانی و تلاش و آبادی و آباد گری تا به راحتی افرادی تاریخ قلب شده را به خورد آنان ندهند و عظمت و بزرگی بزرگان و صالحان این دیار را زیر سوال نبرند و ما نیز مدت ها وقت ننهاده و دروغ های شاخدار آنان را باور نکنیم .
سریالی را پخش مینماید به نام حریم سلطان و اکثر خانواده های ایرانی مشتاق دیدار آن هستند . کسانی بدون آن که بدانند هجمه فرهنگی GEM TVشبکه
آرام آرام بر دیدگاه آنان تاثیر می نهد ، بدون آن که متوجه شوند چگونه با وقت نهادن و تماشای این سریال هر چه را سازنده ی این فیلم میخواهد به خوردمان میدهد و در باورمان مینشاند . ساعت ها وقت خود را پای ماهواره میگذرانند ، همین جا باید گفت ( رگ گردن بعضی کلفت نشود که باید ماهواره را جمع نمود که راهش نیست ، بعضی نگویند بگیر و ببند را باید بیشتر کرد که نتیجه عکس میدهد )
هر گزینه ای و هر مبارزه ای راه خود را دارد . هجمه فرهنگی پدافندفرهنگی میطلبد . در عجبم با این همه شخصیت های گرانقدر جهانی ، این همه اسطوره ، این همه جای دیدنی ، این همه جشن ها و شادی ها در فرهنگ غنی ایرانی و آریایی دست تهیه کننده گان ما آنقدر خالی است که وقت مردم ما را حریم سلطان ساخته کشور ترکیه بگیرد . گفتم مهم نیست کی و کجا و چگونه این سریال را تهیه نموده است . مهم نیست چه دست و سیاستی پشت این جریان باشد ، مهم نیست این هجمه را با چه ایده و عقیده ای شروع کرده باشند . مهم دروغ پردازی و دروغگویی نویسنده و تهیه کننده این سریال است که منشور کورش را از زبان سلطان سلیمان عثمانی بازگو میکند . منشوری که هست ، انکارش نمیشود کرد ، صاحب دارد و به وسیله بزرگترین باستان شناسان بشری خوانده شده اما وقتی خودمان برایش ارزشی قائل نشویم چه کسی میخواهید برای آن دل بسوزاند ؟
آیا تهیه کننده گان ما از جنگ چالدرانبی خبرند . همان دورانی که در این فیلم سلطان سلیمان برخوردش با شاهنشاهی ایران آن گونه است که رایزنش را انگار به کوره دهاتی میفرستد و به او دستور میدهد در دیار عجم کند و کاو کندآیا آوازه پادشاهی شاه تهماسب دراقصی نقاط جهان بگوش چهانیان نرسیده.تاریخ رابررسی کنیددربارصفوی آنروزاگرازدربارسلیمان خان بالاترنباشد کمترنیست.
چرا در زمانی که کشورهای دیگر با دروغ و تاریخ سازی قصد هویت بخشی به مردمانشان و کشورشان را دارند ما داشته های حقیقی خود را قدر نمیدانیم .
آمریکا ، همان که سرزمین کفرش میخوانیم ؛ همان که شیطان بزرگش قلمداد میکنیم دزدی به نام جسی جیمز را آنقدر بزرگ میکند که اسطوره میگردد . بله یک دزد سر گردنه را یک دزد قطار را با رنگ و لعاب شجاعت و خوب تاختن و کارهای خارق العاده و با استفاده از امکانات سینمایی و جلوه های ویژه قهرمان جلوه میدهد اما ما کسی مثل ستار شاهسون را در جنگ چالدران و جانبازی او را جلوی سپاه ینی چری ندیده میگیریم ، آیا زندگی هر یک از جانبازان راه این دیار و نخبگان از جان گذشته این سرزمین فیلمی نمیشود که نسل جوان ما به گذشته اش افتخار کند ، ستار خان و باقر خان و افتخار آفرینان مشروطه را پشت غبار تاریخ به فراموشی میسپاریم چشم بر زندگی اسطوره هائی چون سیاوش میبندیم ، رستم را در دردناک ترین حرکت و اندوهناک ترین تراژدی که کشتن فرزند است برای حفظ وطن تنها و بی کس رها میکنیم . پرفسور حسابی را که تجدد این مرز و بوم مرهون زحمات بی شائبه اوست و وقتی آدم سرگذشت این مرد علم و عمل را میخواند شرمنده میشود که بگوید من هم کاری برای کشورم کرده ام . به طاق نسیان میکوبیم و این همه مبارزین وطن پرست و دینی خود را در لابلای اوراق تاریخ پنهان نموده برایشان اهمیتی که حق آنان است و لایق آن هستند قائل نمیشویم .
وقتمان در حوزه قبرستان و گریه و زاری میگذرد و طنزما ن سریال حیف نون میشود که بازیگر پشت در دستشوئی سر و صدا کند که صدائی دیگر شنیده نشود . هنرمند آرزوی داشتن نقشی از بزرگان دیارش را به گور یبرد . باید وقتمان حرام سریال حریم سلطان گردد .
وای بر ما ، چند صد سال قبل حکمای ما ، فلاسفه این دیار و ادیبان این مرز و بوم فریاد بر می آوردند :
بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد
اما باز هم متنبه نمیشویم ، باز هم تاریخ را از دریچه تاریک باز میکنیم ؛ باز هم خدمت و خیانت افراد را با هم نمیگوییم و برای خوب جلوه دادن خویش همه بزرگان خویش را چه زنده و مرده قدر نمیدانیم و جوانان و فرزندان این دیار را به حقیقت تاریخ فرا نمیخوانیم تا آنان نیز راه خدمت را در پیش گیرند و حتی خیانت گذشتگان را به قول لقمان که ادب را از بی ادبان می آموزد سر مشق کار خوب خود قرار دهند .
هر یک از ما چنان در بند جانیم که گوئی خداوند فقط یک موجود زنده روی زمین خلق فرموده و آن من نوعیست باید آن چنان حفظش کنیم که بقای بشر نابود نشود و این ترس چقدر مسائلی از جان عزیزتر را چقدر افتخارات از جان گرانقدر تر را از دستمان میگیرد . وای بر ما
دوباره بگویم من قبل از هر چیز که باشم و هر کس باشم با هر ایده و عقیده ای ، ایرانی ام . از من نخواهید هر توهینی را به ایران و ایرانی بشنوم و لب فرو بندم .
باشد که سران و بزرگان این دیار ، استادان من ، قلم به دستانی که از هر یک کلامی آموخته ام و تا ابد خود را مدیون آنان میدانم و در برابر زنده و مرده آن ها احساس بندگی میکنم مورد قدر و منزلتی بیشتر قرار گیرند . زندگان این دوران بیشتر و بیشتر احساس مسئولیت نمایند ، هنرمندان دیارم ، تهیه کننده گان کشورم دست به کارهائی بزنند که لیاقتش را دارند ، بازیگران فرهیجته ایرانم در هر پوستی جلوی دوربین نروند و خود عاملی نشوند آنان که قصدشان به هیچ انگاشتن ایرانی مسلمان است راهی دیگر پیش نگیرند . ایران و ایرانی در این برهه زمان لایق جایگاهی است بالاترووالاترازاین که هست باشدکه باهرایده وعقیده باهرمرام ومسلک دربزرگی ایران کوشیده وبرخود ببالیم کشوروزمینمان برایمان مهم است. خداوند در قرآنش میفرماید :
لیس الانسان الا ما سعی
سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهیم چز با سعی خودشان بیاییدباوجود همه مشکلات سعی نماییم .ایران راآبادکنیم تا تکرارکننده افتخارات آن باشیم.
یارتان دادار
ادامه مطلب
این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .
این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .
بگذريم از مسائل امنيتي و قاچاق مواد مخدر و هزاران مسئلهاي كه اين ميهمانان عزيز برايمان ميسازند و اگر همه اين مسائل را هم نديد بگيريم و حتي ماليات كه هر شهروندي براي بهتر شدن زندگي خودش و مردم اجتماعش ملزم به پرداخت آن است نيز بديده اغماض بنگريم اتفاق ديگري در حال وقوع است كه اگر مسئولين به همين روال ادامه دهند اطمينان داشته باشيد اين ره به تركستانست با توجه به عدم پرداخت بيمه و ماليات و شرايط زندگي اين عزيزان كه در خانههاي نوساز و كارگاه ها اقامت ميگزينند و از پرداخت اجاره خانه نيز معاف ميگردند قدرت بيشتري جهت مانور قيمتي دارند و كار را با قيمت هایي بسيار ارزانتر از كارگر ايراني انجام ميدهند در كار ساختمان به راحتي ميشود كاري را با قيمت متفاوت انجام داد حال شما در نظر بگيريد استا گچكاري شيرازي، اصفهاني، يزدي يا ترك و قزويني را كه اگر يك مشت گچ به او بدهيد با هنرش هر ديدهاي را مسحور كارش ميكند به اين ماده ی بيجان باور كنيد جان ميبخشد، گل و مجسمهاي، اشكال زيباي هندسي كه با سر انگشتان هنرمندش ساخته ميشود روح افزاي هر هنرشناسي است. گچ را چنان برجدار ديوار مينشاند كه يك موج و ناهماهنگي درآن ديده نميشود. خوب اين كار قيمتي، دارد اما در اين انبوهسازي هاي بساز و بند از كارفرما يك گچكار افغاني را با قيمتي نازل به كار ميگيرد. اين استاد چه كند يا بايد هنرش را كار زيبايش را به فراموشي بسپارد تا بتواند با قيمت نازل آن مهاجر رقابت كند يا بايد بيكار بماند و در اين بحران خون دل بخورد. از اين گذشته ادامه اين روال باعث عدم پرورش اساتيد و شاگردان آينده است. خيانتي كه به معماري و حرفه معماري آينده اين مرز و بوم ميشود و كسي هم در اين فكر نبوده و بديد نميآيد. گچ كار مثلي بود و مشتي از خروار و گرنه در هر كاري خصوصاً صنعت ساختمان انبوهسازان از اين نمونه زياد ميتوان يافت.
من رنگآميز ساختمان چهل سال و اندي سابقه كاري را يدك ميكشم اضافه بر رنگ هاي جديد كارهاي قديمي اين حرفه را بياد دارم در برابر اساتيد صالحه حاضرم با هزار نفر به رقابت برخيزم از سنگ مرمر گرفته تا طرح هاي زيباي ديگر را كه نام بردن آنان در حوصله اين نوشتار نيست قادر به انجامم اما يك مهاجر افغاني چندين بلوك انبوهسازي را با سابقهاي چند ماهه صرفاً به خاطر بقول خودشان رنگ مال بودن به رنگ مالي مشغول است و كارگران اهل فن در اين كار مشغول سماق مكيدن هستند. مسئولين نياز به برخورد با اين ميهمانان ندارند، لازم نيست كمر به جلب و اخراجشان ببندند بلكه مثل هر جاي ديگر جهان آنان را شناسایي و در كمپ هاي نگهداري نمايند و به صورت اصولي و در توانشان از نيروي كار آنان سود جويند جالب است كه بعضي از شركت هاي دولتي و شهرداري ها نيز جهت به كارگيري نيروي آنان نسبت به ايرانيان راغبترند. دولت حتي اگر سالي چند ميليون شغل هم ايجاد نمايد و با مسئله مهاجرين اصولي برخورد ننمايد گویي كاري در خور انجام نداده است چرا كه هر روز گروه گروه اين مهاجرين وارد و بازار كار را اشغال ميكنند خصوصاً باركود ساختمان چيزي حدود شصت درصد از بازار كار از آن متاثر خواهد شد كه اكثر مشاغل به وسيله اين عزيزان قبضه ميگردد كافيست نگهبان يك پروژه انبوهسازي افغاني باشد آن وقت است كه از سفتكار تا نقاش آن پروژه و وطن داران اين ميهمانند. با اين روال تا چندين سال ديگر اين برادران حتي توانایي تعويض جاي خود با كارفرمايان ايراني را دارايند و كارگران ايراني را براي ساختن برج ملا ممدجان يا گل آقاي افغاني اجير ميكنند همان گونه كه هم الان نيز كم نيستند مهاجرين عرب و افغاني كه سرمايههاي كلان در دست دارند.
احترام به همنوع و نوعدوستي را اگر با تعقل، قوانين شرعي و عرفي كشور خود و نيز احترام به قوانين و موازين بينالمللي همراه سازيم به نظر ميرسد هم اين عزيزان زندگي سختي را در پيش نداشته باشند و هم وجود آنان ما را از مهمانداري پشيمان نكند.
ميهمان گر چه عزيز است ولي همچو نفس خفه ميسازد اگر آيد و بيرون نرود
در نتيجه اميد كه مسئولين نيز فكري عاجل در اين مورد نموده و بازار از دست رفته كار كارگر ايراني را به خودش باز گردانند. در ضمن خود كارگران صنوف مختلف نيز با ايجاد اتحاديهها و مجمع صنفي خود ميتوانند شرايط سالم كاري را هم براي خود و هم هر انسان مهاجري از هر جاي جهان كه ميهمان ماست مهيا نمايند.
این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .
یادش بخیر پدرمان نقل میکرد از پدربزرگش و او نیز نقل کرده بود از پدربزرگ خودش که توی اون زمان ارباب و رعیتی کشاورزی در ده نا کجا آباد بود به نام قلی پلنگ که مثل پلنگ جسور بود و زیر بار هیچ تنابنده ای نمیرفت آخه خورده برده ای با کسی نداشت که بترسه . گذشت تا یک روز ارباب دهکده الاغی به قلی هدیه کرد . ارباب بود و هزار مصلحت اندیشی شاید میخواست قلی پلنگ را به طرف خودش بکشد و حساب دستش باشه برای اون پلنگی نکنه الغرض زد و الاغ مرحمتی مرد و ماند یک قلی که بدهکار مرحمت ارباب بود . ولی پلنگی که این حرف ها رو نداشت بر اثر یک ظلم ارباب قلی مثل پلنگ توی روی ارباب براق شد که مگه طلب باباتو ازم داری زور میگی که ارباب گفت : بله . خری بهت دادم حالا هم دلم نمیخواهد زیر پای تو باشه . قلی هم که همه مردم ده از مرحمت اربابی خبر دار بودند مجبور بود گردن بگیره آخه تو مرامش ناحق گفتن جائی نداشت وگرنه میزد سر پوز ارباب و میگفت دادی که دادی . خرت مرد . هر کاری هم دلت میخواد بکن ولی قلی پلنگ توی خودش نمیدید که ناحق بگه پس گفت : ارباب گردنم از مو باریک تر خرت رو سوار شدم و مرد . بدهکارت هستم روی سر و چشم الان دستم تنگه به مجردی که وجه خر رو جور کردم تقدیم میکنم ، ارباب گفت : ارواح پدرت تو گفتی و منم باور کردم . فوری یه فکری نکنی کاری میکنم کارسون و قلی سرش رو زیر انداخت و رفت تا یه فکری بکنه .
یکی دو روز گذشت ارباب فرستاد که خر نیست جلش رو توقیف کنید و بیارید . گماشتگان ارباب فوری دستور را اجرا کردند . دو روز بعد باز هم خبری از قلی نشد آخه هنوز دستش باز نشده بود . ارباب فرستاد که خر مرده طویله اش رو قفل کنید و کلیدش رو بیارید . باز چند روز بعد بچه قلی رو گرفتند و توی طویله جا کردند و الغرض ظرف یکی دو ماه قلی مانده بود و یک دست لباس و ناموسش که دل شیر میخواست نگاه چپ بهش بکنه و چون همه چیزش رو ارباب به گروگان برده بود تا پول خرو بده مردم اسمش رو به جای قلی پلنگ ، قلی گروگان نهاده بودند .
قلی رو میگی طلب دنیا رو از مردم داشت و به همه هم گفت هر چند لازم نبود بگه همه وضعیت قلی رو میدونستن اما همه دستشون تنگ بود . هر کسی گرفتار کار خودش و سرش توی بدبختی خودش .
قلی یه روز زد به سرش و رفت و جائی که خر رو گود کرده بود و تمام استخوانهای خر رو در آورد کرد توی گاری و رفت ریخت جلوی خونه خان و همه بدهکارا رو صدا زد که همتون منو میشناسین . نه به کسی بد کردم ، نه گذاشتم کسی به من بدی کنه . تازه اگه کسی به کسی هم میخواست بدی کنه پیه من به تنش مالیده شده حالا این شما و این ارباب . طلبتون دارم و ارباب هم از من طلب کاره . پول هیچکس رو هم نمیشه خورد . اینکه اربابه و سر زور دستش خود دانید .
اول پچ پچ بود و بعد صداها بلند شد و کار به جائی رسید که ارباب گفت بابا بیائید تمام گروگانهای قلی رو پس بدید ما از خرمون گذشتیم جلش هم گیرمون اومد شکر.
غرض از گفتن این قصه :
چندی بود پول تلفن رو نداشتیم که به تلفن مرحمتی مخابرات برسونیم و قعطش کردن و شد یه طرفه . بازم دستمون باز نشد و یکبار دیگه از بیخ قطعش کردن تا طلبشون رو بدیم گردن ما هم از مو باریکتر تلفنی بود که استفاده کرده بودیم و باید پولش رو میدادیم اما جور نشد که نشد . به هر بدهکاری که زنگ زدیم دستش از ما تنگ تر .
وقتی مخابرات از قطع دو طرفه هم به جایی نرسید . تلفن صاحبخانه را هم که هم اسم تلفن پایین بود بود قطع کرد و تهدید کردن موبایل اون بنده خدا رو هم قطع میکنند یعنی اشد گروگان گیری.
دیدیم ای بابا یواش یواش همسایه ها دارن یه جور دیگه نگاهمون میکنن رفتیم سراغ بدهکار ها توی این دوره که نمیشه دورهم جمع شد تک تک بهشون گفتیم جریان از چه قراره و خدا بخیر گذروند و یکی دو تاشون بعد گفتن چند متلک که مگه با شاخ آفریقا صحبت کرده اید که تلفون اینقده شده یا کمتر ور میزدید که نخواهید اینهمه پول بدید یا بابا رئیس جمهور هم پول تلفنش اینقده نمیشه ، بدهی را هر یک مقداری دادن تا پول تلفن رو پرداخت کنیم .
یکی از بدهکارا گفت : اربابم ارباب های قدیم لاقل التماس و تضرع سرشون میشد این اربابای جدید تا بدهیشون رو ندی سر زور دستشونه همه چیزت رو قطع میکنن تازه برای وصل مجدد پول جریمه را هم میگرن تا تو باشی نگی ندارم .
گفتم نه من قلی پلنگم نه اربابان اربابای قدیم وسایلشون رو هم هم نمیتونم جمع کنم بریزم در ادارشون ولی این کارو میتونم بکنم اگر قرار شد از این سر شهر به اون سر شهر زنگ بزنم این کارو نکنم صد تومان بدم اتوبوس و برم خونه طرف مفت و مجانی فک بزنم و دلی از عزا در بیارم بدون اینکه یک نفر مدعی بشه هر چی رفیق همهراه و نیمه راه هم دارم بندازم دور تا خیالم جمع بشه که ما هم میتونیم یه کاری بکنیم .
سایه ی همه مستدام
این روزها معضلی به نام طلاق گریبان زندگی مردم را در این مرز و بوم گرفته است ، زن و شوهر ها بدون آنکه بدانند از کجا مشکلاتشان سر چشمه میگیرد و اکثر این مسائل بر میگردد به وضعیت اقتصادی نابسامان کشور هر یک یکدیگر را متهم به عدم کفایت در زندگی نموده و آخر الامر هم مشکلات خصوصا اقتصادی میشود ام المسائل و شروع جنگ از همین جاست و بعد فکر می کنند اگر دست از سر هم بردارند و هر یک به راه خویش برود راحتتر میشوند که صد البته این هم اشتباهی بزرگتر از اشتباهات قبلی آنهاست . تازه بعد از طلاق مشکلات عدیده شروع میشود . مشکلاتی جدید و بدون پیش بینی و وای به حال آن پدر و مادری که فرزندانی نیز در این بین داشته باشند ، در شهر یزد که آمار طلاق نگران کننده است ، زن باید زیر نگاه سنگین اطرافیان زندگی کند با شرایط سخت پس از جدایی دست و پنجه نرم کند و .... ! اما مرد بستگی به شرایط جدائی و بسته به مشکلات عدیده اش یک معضل بزرگ دیگر را باید حل نمیاد و آن پرداخت مهریه است که اکثرا بصورت سکه طلاست البته عند المطالبه آن روزگاران که سکه پنج هزار تومن بوده عقد نکاح بسته و الان باید یک میلیون تومان بخرد و ماهانه به سر کار خانم پرداخت نماید که در این مورد اکثر مردان و جوانان ناتوان اند این موضوع جالب زمانی جالب تر میشود که مرد توان خرید سکه را ندارد و قاضی بدلیل استنکاف ایشان را وارد استراحتگاه مینماید . جدا من فکر میکنم قضات دلشان برای مردان میسوزد وگرنه هیچ توجیهی برای زندانی کردن مردان جز فرستادن آنها جهت استراحت وجود ندارد .
سوال اینجاست یک مرد ، یک نیروی کار ، پدر یک خانواده ، رکن اصلی و ستون نگهدارنده زندگی بدلیل عدم توان مالی آنهم بخاطر گرانی که بر او تحمیل شده و بدون هیچ تقصیر و قصدی از گردونه فعالیت اقتصادی و اجتماعی حذف میگردد و به آمار زندانیان عدیده اضافه میگردد مشکل کجاست قاضی ، قانون یا هر دو
باید از قاضی سوال کرد . حکم زندان برای یک فرد که اگر در حالت عادی و معمول کار کند ( خوب هم کار کند ) باز در امور زندگی خویش میماند چه توجیهی دارد .
اگر گفته شود قانون است که یک جای قانون میلنگد و این همه نماینده مردم باید فکری بحال این قانون نمایند و اگر قاضی خود به این عمل اصرار دارد باید ایشان را به این نکته توجه داد که خدائی اگر ایشان نیز دچار مشکل شود و مجبور بر طلاق دادن همسر خویش گردد با حقوق معمول خود ( بگذریم از قضات ناخلف ) چند سکه را توان پرداخت دارد . جالب است یک نیروی کار را از گردونه فعالیت حذف میکنند ، آمار زندانیان را افزایش میدهند و بعد در زندان دست به دامان خیرین و غیره و ذالک میشوند تا او را به زندگی برگردانند . این هیچ توجیهی به جز این ندارد که شما فکر کنید قاضی دلش به حال آن مرد بیچاره میشوزد و او را به استراحت اجباری میفرستد.
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
سوگند به قلم ، سوگند به خداوند که به قلم قسم یاد میکند و قلم عالمان را از خون شهیدان برتر میداند . چرا که این قلم است که میتواند با نوشتن افکار عالمان مردمی را خون گرم در رگ جاری سازد یا اگر بدست نا اهلش در افتد خون جاری را در رگ مردمان از حرکت باز دارد . میتواند مردمی را به قله بلند معرفت رهنمون یا از فراز قله فرهنگ سرنگون سازد باشد که در این دوران وانفسای که الحق جای دارد همره لسان الغیب فریاد برآورد .
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
مسئولین دقت بیشتری مبذول فرمایند و مسئولیت خطیر خویش را در نظر بگیرند که تاریخ با کسی شوخی ندارد و نام و ننگ هر دو ماندنی است . همانگونه که تاریخ بسیار نامهای بزرگ را در سینه دارد و نیز دورانهای ننگین را در خاطر . سه کتاب پیش رو دارم که هر یک را نگاهی اجمالی کافیست بدانید مسئولین فرهنگی فعلی اگر به خود نیایند در کدامین دسته در خاطره تاریخ ماندگار خواهند شد . چه بسا که در دوره آل مظفر حافظ پا میگرد و در این دوره حفاظ ، حفاظ عقل ، حفاظ آزادی ، حفاظ مهر ورزی و انسانیت که زندان هر یک از این خصلت های بشری و ندید انگاشتن آن چه ضربه مهلکی به پیکره اجتماع زیر ضربات تهاجم فرهنگی دوستان نادان و دشمنان مغرض توان از دست داده است کتاب پرواز در اندیشه ، گفتگو با حق و خورشید فرزانگان از برادر قلم به دستی به نام آقای محمد جواد شهیدی را مطالعه نمودم . پس با شماره ای که در کتاب موجود بود تماس گرفته و با نویسنده این سه کتاب مختصر گفتگویی فقط در این حد که هزینه چاپ و با خودشان بوده است و ارشاد کرمان دست اندر کار مجوز این سه کتاب و گفتنی های دیگر از خامه ی ایشان در پیش گفتار کتاب آمده است که مغرضین در کرمان نمیگذارند ایشان کتابشان را به راحتی به چاپ برسانند و افتخاری برای شهر و کشورش باشد . من نقد ادبی ننوشته ام و با بضاعت خود جسارت نام نقد بر این سه کتاب را هم ندارم و امیدوارم بزرگان و نقادان ادبی احساس مسئولیت نموده و بازار آشفته ی این بازار مکاره را به حال خود نگذارند که هر کس پول داشت و توان چاپ هر گفته ی معقول و غیر معقولی را توان انتشار داشته باشد . اما با همه ی تفاصیل و عرض عرایضم باید گفت بیوگرافی نویسنده را نمیدانم پس برای او احترام و ارزش قائلم . همین که ایشان جسارت و جنم قرار دادن خود در معرض نقد نقادان را دارد و قلم به دست گرفته است ، برایم قابل احترام است . اما آنان که دست اندر کار نشر کتاب و ممیزی آن هستند ( وزارت ارشاد و دیگر عزیزان صنعت نشر کتاب ) آیا کتاب نام برده را یک نگاه سطحی نینداخته اند ؟ آیا اگر صرفا کسی پول داشت و توان چاپ کتاب ، هر گونه حرفی را میتواند به خورد اجتماع بدهد؟ آیا در دورانی که یکی از معضلات اجتماعی ما کم بودن سرانه ی وقت مطالعه است و جوانان ما گریزان از مطالعه ، ورود چنین کتاب هایی در بازار کتاب تیر خلاص بر مطالعه نیست ؟
بگذریم از این موارد این کتاب ها میخواهد در قفسه های کتاب خانه ی ملی غزلش در کنار غزلیات حافظ ، سعدی ، شهریار قرار گیرد . رباعیاتش ( اگر بشود رباعی گفت ) در کنار رباعیات خیام و مفتون و بابا طاهر بنشیند ، شعر نو آن همسایه ی اشعار نیما و اخوان ثالث و شاملو باشد ، قصیده ی آن مولوی را در گور بلرزاند و خواندن آن زنده و مرده هر کتاب خوان را پیش چشمش بیاورد . پس از هر کتاب نمونه هایی نقل تا خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل :
کتاب پرواز در اندیشه قسمت رباعیات صفحه 6 :
آنکه وهابی بود در عصر ما
شهوت شیطان بود در کار ما
آن ژن ناپاک بود اما به جهل
مردم احمق شوند در عصر ما
اگر شما چیزی از این مثلا رباعی فهمیدید مرا هم مورد لطف قرار دهید شاید من آن را بد خوانده ام و یا زبانی نو است و من نمیدانم .
پرواز در اندیشه ، صفحه 68
عالم برزخ گرفتار هست دلی بی مهر علی
در رسالت در غدیر خاتم بداده بهر علی
( آنچه خاتم گفته بود وارونه کردند در علی)
حق به زیر پا به دزدی هم شبیه باشد بهر علی
بیت داخل پرانتز را با دقت بخوانید . این بیت چه معنایی میدهد؟
زنده با دشمن دانای من که حق را با ادب و آداب گوید و موجب سر افرازیم گردد .
پرواز در اندیشه ، صفحه 18
( تا چند کنم ز این زمانه من پشت )
بیزار شوم ز هر بهائی با مشت
هر چند که میگویم جهانی دیگر هست
آن گوش خریدار ، ز دنیا چه نوشت
بیچاره خیام ، بیت اول را در پرانتز دوباره خوانی کنید . نمیدانم این بزرگوار چند مرتبه ترتیب زمانه را داده که خسته هم شده ، بنازم به این اعتماد به نفس .
پرواز در اندیشه ، صحفه 110 ( غزلیات و قصاید )
نام شعر : حقیقت عمر
دیروز بود که پا بدنیا نهادی بی خیال
امروز تو به پیری رسیدی چه بی حال
هر روز میرود عزیزی تو نداری یقین
ای نازنین چشم حقیقت ز خود واکن در وصال
در کودکی به مدرسه رفتی با لباس نو
امروز به دانشکده آمدی چه بی خیال
بر اساس گفته ی (( بدش را گفتی از خوبش هم بگو )) بسیار دنبال یک جمله بدرد بخور در کل این کتاب گشتم و نیافتم پس باشد که چه مقبول افتد شما را . اما کتاب گفتگوی با حق ، شاعر کمی پخته تر است بعضی از ابیات لاقل قافیه ای دارد و اندک معنایی البته به قول خود شاعر باید خدا قبول کند ما کی باشیم .
تفسیر سوره تکویر ، صحفه 17
به نام خداوند روز جزا
خدائی که شکل میدهد بهر ما
که خورشید تابان شود مثل شب
و سیاره گان تیره گردند چه خواب
و کوها بریزند چه یک تار مو
شتر بچه سق میکند چون صبو
قیامت بپا گشته در لحظه ای
زمین هم بزرگ گشته در چشمه ای
بگذریم شاید خدا قبول کند اما قانون نوشتاری و عروض و قافیه فکر نکنم . اما سومین کتاب به نام خورشید فرزانگان بر اساس دیوان حافظ چنان حافظ را در گور میلرزاند که زلزله ژاپن فوکوشیما را لرزاند!
دلم برای حافظ میسوزد که از اول نوشتن تا چاپ و انتشار و حال ، از وجود این کتاب ، چه بر سرش آمده است .
چند تضمین غزل حافظ را بنگرید . نه تنها به هیچ اصولی پایبند نیست بلکه اشعار بیچاره حافظ نیز اغلاط چاپی و کم و زیاد شده است مانند :
( دلم ز صومعه بگرفت و فرقه سالوس )
ز هر یهودی بد ذات و باطن پر هوس
به هر که گاو پرست هست در کابوس
به هر که ارمنی هست بدارد سالوس
حال به این برادر نویسنده باید دست مریزاد داد که شعر بیچاره ی مادر مرده ی حافظ را لاقل درست نخوانده که خرقه سالوس را فرقه سالوس فرض نفرماید و هر فرقه یهودی و گاو پرست و ارمنی دلش را نزد .
خورشید فرزانگان ، صفحه 5
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
چه باد من هم کنم شانه همه گیسوی زیبا را
کنم راز و نیاز با او و آن قامت رعنا را
بیک بوسه ز این رعنا فروشم کل دنیا را
باید گفت بابا ایول داری . حافظ که سمرقند و بخارا را میبخشد کلی زیر سوال است که مگه مال باباش بوده حتی بنده خدائی میگه :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و جان و تن و پا را
من ار بخشم ز ملک خویش می بخشم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
و من کارگر هم بدلیل عدم تمکن و مزد قانون کاری چیزی که میتوانستم این بود که ریا نشود:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام مزد فردا را
من ار بخشم به وسع خویش می بخشم
توان کی باشدم بخشم سر و جان و تن و پا را
اگر بی دست و پا گردم کجا در کارمان گیرند
بماند خال او ، او را و ما را دست و هم پا را
حال آقای شهیدی کل دنیا را در طبق اخلاص برای یک بوسه میگذارد خود داند .
همان صحفه 5 :
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
درون سینه ام بنگر به اسرار زمان باری است
اگر مجنون بسوزد سوختنش چشمه آبی است
که هر چه بر تو آید ایدوست پرده افشانی است
من که هر چه کردم بدانم این افاضات چه معنا و مفهومی دارد نفهمیدم البته شاعر فرموده اند تضمین غزل به روشی کاملا نو است شاید مغز ما نمیکشد .
بگذریم مشت نمونه خروار آورده ام امید که این برادرمان با عزمی جدی دنبال کارش را بگیرد و کارهائی بهتر از او ببینیم اما برای چاپ این سه کتاب با همه احترامی که برایش قائلم پیشنهاد میکنم درباره حرف مغرضین تامل بیشتری بفرمایید.
به ارشاد کرمان و تمامی دست اندر کاران چاپ این سه کتاب نیز بهتر است خسته نباشید و دست مریزاد گفت چرا که از زیر دست هر کسی چنین محتوایی عبور نمیکند که در رواورسای آن کل دانشجویان ادبیات این مرز و بوم میتوانند به تحقیق و تفحص و پژوهش دست زنند که چگونه میشود در ملک جم با آن ادبیات و شعر کهن یکی پیدا شود با همکاری انان لرزه بر استخوانهای هر چه ادیب و شاعر است بیندازد و نیز به آنان گوشزد نمایم که از هول حلیم در دیگ سقوط کردن کار خردمندان نیست . درست است این برادر اسمی از ائمه اطهار برده و شوری داشته اما شعری نسروده و به زعم من شیعه مذهب ایکاش هرگز این کتاب ها پخش نشده بود تا نظر گل شما گلها چه باشد .
یارتان دادار
ضمنا : اشعار کتاب آقای شهیدی عینا منتقل شده است .
با احترام
اکبر یزدانی
روزگاری خاک پاک موطنم
جزئی از پرورده شیراز بود
شادمانه مردمی در خویش داشت
شب نشینی و نی و آواز بود
مردم از اقصی نقاط کشورم
هر که از شهر و دیاری خسته بود
در هرابرجان به ییلاق آمدی
آن که بر خاک وطن دلبسته بود
در دل خاکش نیاکانم به جد
دل به آبادانیش خوش داشتند
هر که در وسعش چه دارا و ندار
بر زمینش مهربانی کاشتند
سال ها بگذشت تقسیمات مرز
مرز ما را خطه کرمان نمود
بعد از ایامی مرا از فارس کند
بین مرز این و آن حیران نمود
بعد چندین سال کرمانی بدن
قسمت ما گشت استانی چو یزد
ای نصیب گرگ هار هرگز مباد
زین بلا ما را پناه بر اورمزد
چون که آبادیمان تقسیم شد
پاره ای از پیکر استان شدیم
گشت هر روزی بلا پشت بلا
زین همه درد و بلا حیران شدیم
شد کشاورزی در این بوم و برم
خشک و نابودی فتادش در دیار
سالهای خشکی آمد پشت هم
سال نو ، هر سال شد یادی ز پار
روستا ها پشت هم خالی شدند
گشت هر گردر چنان بیغوله ای
هم قنات و آب خشکیدند و هم
شبدری دیگر نشد بر کوله ای
ای کجائی شهر شعر و عاشقان
آب رکن آباد و سعدی شراب
زین سرای تازه ما را بهره ای
دستمان نگرفت جز سوز و سراب
هر چه بنوشتیم و فریادی زدیم
هیچ مسئولی زبانی در نکرد
هیچ کس نا گفت مرگت چیست مرد
گفته ی ما را کسی باور نکرد
از حسین آباد گفتیم و بسی
گفته هایی در دلم پنهان شده است
یک دبستان بود و آن هم دوستان
جای کودک مکتب مرغان شده است
مرغ داری گشت ، آری ، مدرسه
جای فریاد قشنگ بچه ها
مرغ ها در هر کلاسش میکنند
قدقد و قدقد گهی قدقد قدا
جان مردم بهرشان در این دیار
ارزشش گوئی به قدر برگ شد
چون به ترکانم سه راه جاده ایست
های آقایان سه راه مرگ شد
نیست ایامی که ترکان عزیز
داغدار یک جوان یا پیر نیست
بچه ها کافیست ، لب بستن بس است
بهر گفتن هیچ وقتی دیر نیست
بچه های روشن ترکان و ده
بهتر این باشد که ما هم آن کنیم
چون نیاکان دست در دستان هم
این سرا را باز آبادان کنیم
خدا وکیلی زندگی تو یزد هم دردسرهای خاص خودش رو داره . کافیه لهجه ات یزدی نباشه . کافیه خیلی مذهبی نباشی و آخر الامر کافیه اهل هنر و کاری هنری باشی و دعوت همسایه ها رو برای شرکت در دعا و روضه و از این مراسم دائم نتونی احابت کنی . اونوقت هست که همسایه ها جور دیگه ای نگاهت میکنن ، مثل یه کافر حربی میشی و مورد لعن و طعن همسایه ها . اما همه این ها یک طرف و داستان مرغ مینای ما هم یک طرف . پسرم مدتی پیش رفت و یه مرغ مینا خریده و به خونه آورد . مرغ مینا پرنده باهوشی هست ، خصوصا نوع گوشواره ای این پرنده رو میگن خیلی زود حرف زدن یاد میگیره . بی زبون جوونای این دوره که نمیدونن از بیکاری چه کاری دست خودشون بدن ، مینا رو از قفس بیرون میاورد و پرنده هم راست میرفت روی شونه اش مینشست او هم همینطوری یا به تمرین تنبک مشغول میشد یا به حرف زدن با پرنده . کلماتی که قصد یاد دادنش را داشت تکرار میکرد : مینا بوس ، مینا بوس ، مینا بوس بده ، مینا بیا ، مینا سلام ، مینا آی لاو یو ، مینا ول کام و از این کلمات ، مدتی همسایه بغل دستی سایه منو با تیر میزد . سلامم رو جواب نمیداد و هر وقت با هم برخورد میکردیم حاج آقا رو با یه من عسل هم نمیشد خورد ( البته بعد از یک حموم درست حسابی چرا که خودش اینقدر پچول بود که آدم رغبت خوردنش رو نمیکرد ) یه شب روضه داشتند و ما رو دعوت نکردند به عیالم گفتم : نمیدونم چه هیزم تری به حاجی فروخته ام که تحویلمون نمیگیره اما امشب تصمیم دارم دو تائی بدون دعوت بریم خونشون روضه .
عیالم گفت : خانمش هم مدتیه با من سر سنگین هست من هم میخواستم بگم شاید سر و صدای بچه ها اذیتشون میکنه اگه اینطوره بگم کمتر تمرین ساز کنن .
گفتم : خب شبی میپرسیم .
حاج آقا به همه خوش آمد میگفت و راهنمایی میکرد از کدوم راه برن وقتی منو عیالم را دید رویش را برگردوند و محلی نگذاشت . به دلیل این توهین میخواستم برگردم اما بازم گفتم زشت تر میشه و با هر جان کندنی خودم رو راضی کردم توی مجلس بشینم . حاج آقا در گوش آخوند مجلس مقداری پچ پچ کرد و از نگاه های زیر چشمی که به من میکردند فهمیدم موضوع باید درباره من باشد . آخوند مجلس سری تکان داد و حاجی دور شد . موعظه درباره رعایت اخلاق همسایه داری بود و اینکه تا چهل منزل از هر طرف حدیث داریم که باید رعایت کنیم و حدیث دیگری که پیامبر فرموده اگر امکان داشت میگفتم همسایه از همسایه ارث ببرد و در مذمت همسایه آزاری بسیار داد سخن داد . پس از آن با نفرت زل زد به چشمای من و گفت : مثلا بعضی همسایه ها جوون عذب توی خونه دارن و به دلیل تربیت ناصحیح پدر و مادر با صدای بلند دختر همسایه رو به اسم صدا میزنن ، ابراز عشق و علاقه میکنن حتی اینقدر گستاخ هستن که خواسته های نا به جا دارن و با صدای بلند و بدون خجالت و شرم میگن . زیر نگاه آخوند روی منبر داشتم به خودم میپیچیدم و دم نمیزدم . پیش خودم میگفتم شاید چهره ام آشناست ، شاید اشتباه میکنم اما زمانی که حاج آقا اومد و گفت بعد از روضه یه کار خصوصی با شما دارم یکپارچه آتیش شده بودم و تازه فهمیدم این همه بد تربیت کردن فرزند و دیگر مسائل را با من بوده و اشتباه نمیکردم . روضه که تموم شد از جا نمیتوانستم بلند بشم از عصبانیت از دست بچه ها و نه همسایه چرا که فکر میکردم زیادی سر و صدای بچه ها همسایه ام را ناراحت کرده است . وقتی مجلس خالی شد حاج آقا بلند شد و در کنارم نشست و حاج آقای همسایه هم با یک نوار و ضبط صوت کنار پریز برق نزدیک ما جای گرفت . حاج آقا بی مقدمه شروع به گفتن مسائل شرعی و مقدسات فرمود که حاج آقا از وجنات شما آقایی مباره چطور جوونتونه نمیتونید کنترل کند که ایچون بی حیا نباشه دیگه داشتم جوش می آوردم و حاج آقا ادامه داد اگه علاقه و الفتیه خب جوونه و هیچ عیبیم نداره خاطر خواه بودن گناه نداره تشریف بیارد با خونواده گپاتون بزند خواستگاری کند .
همسایه هم زبون باز کرد که شرم داره آقا قباحتم خوب چیزیه ای دختروک ما ره هنوز آقتاب ندیده پسر شما چنان شرم آور باهاش حرف مزنه که من پیرش خجالتوم مشه . ای دختروک ما مینا که جای خود داره .
نوار رو توی پخش گذاشت . صدای پسرم بود ، بدون خجالت و قباحت میگفت : مینا بوس بده ، مینا آی لاو یو ، مینا سلام ، مینا بیا مینا خوبی !
چند لحظه شوکه شده بودم و داشتم جمع بندی میکردم یکدفعه چنان از خنده منفجر شدم که آخوند دو متر عقب پرید و عمامه اش افتاد و همسایه به خیال این که دیوانه شده ام غضبناک نگاهم میکرد و میگفت : از یه بابای دینه پسروک بهتر از این ساخته نمشه .
هر چه کردم به زبان موضوع را توضیح بدم خنده امانم نداد دست هر دو حاج آقا رو گرفتم و به خانه بردم . مرغ مینا روی دوش پسرم نشسته بود و پسرم با صدا بلند کلمات را یادش میداد : مینا بوس بده ، مینا آی لاو یو ، مینا بیا
دوستی داشتم خوش ذوق و خوش مشرب . دکترای ادبیات بود و شصت هفتاد سال عمر از خدا گرفته بود . دیدم خیلی گرفته هست و حال و هوای همیشگی رو نداره . گفتم دکتر خدا بد نده رو فرم نیستی .
گفت : اگر قصه ام رو بشنوی تو از فرم خارج میشی .
گفتم : انشالله خیره .
گفت : اگه خیر اینه از شر پناه میبرم به خدا و یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبرش و ادامه داد دیروز از در که وارد شدم پیرزن ( ننه مو میگم ) نشسته بود و گور آبا و اجدادش رو آباد میکرد . درس نخوندن و کور بودنش را تقصیر باباش میدونست . بدبختی و بیوه زنی اش رو تقصیر بابام و برای هر دردی مقصری میتراشید و با مشت محکم توی سینه اش میکوبید و تکه کلام همیشگی خدا خدا خدا . چند دقیقه ای سراپا گوش شدم و به حرفهایش گوش دادم ، باور کنید صدای بهم خوردن استخون های مرده آبا و اجدادیم رو که توی گور میلرزیدند میشنیدم . طاقت نیاوردم و گفتم : مادر بس کن این بد زبانی همه را از دور و برت پراکنده میکنه و کسی توی این پیری سراغت نمیاد .
گفت : میخوام نیاد . تو که اومدی چه گلی به سرم زدی گه دیگرون بزنن ؟
دیدم نمیشه با این زبان تلخ کنار اومد تلویزیون رو با صدای بلند روشن کردم شاید از این همه ناله و نفرین دست برداره و هواسش یک کم به موضوعی دیگه معطوف . براق شد توی روم که بدبخت بیچاره مگه پول علف خرسه که هر چی جون میکنین بابت برق و آب و تیلیفون میدین صدای ای بی صاب مونده رو خفه کن . دیدم بد تر شد که بهتر نشد .
گفتم : چشم اما مادر راستی میخواستم یه چیزایی درباره پدربزرگ بنویسم که حرفم را تموم نکرده دوباره صدای چرق چرق استخونای پدربزرگ رو از توی گور شنیدم . بازم تیرم به سنگ خورده بود و دوباره از اول شروع کرد : ای آتیش توی گورتون بگیره ، ای خدا از آتیش جهنم بی نصیبتون نکنه و دیدم اگر ادامه بده خدا هم ممکنه جری بشه و خدای نکرده گناهکار و بیگناه نیاکانم را دوزخی کند از در خونه زدم بیرون و همینطور توی فکر بودم چه کاری برای این پیرزن تنهای بد زبون میشه کرد . سن و سالش اینقدر بالاس که نه قابل اصلاح هست و نه میتونه شوهر داری کنه ، ما هم که جرات ده دقیقه اختلات با او را نداریم . با شروع حرف زدن ده دقیقه اول به احوالپرسی ، ده دقیقه دوم به شنیدن سرگذشت زندگیش از کودکی تا همین الان و ده دقیقه سوم باید راهی پیدا کنی که بتونی در بری . همینجور که توی کوچه سرم رو زیر انداخته بودم و در فکر راه حلی برای این موضوع جرقه ای در ذهنم زده شد . زنگ زدم به یکی از دوستان و سفارش یک طوطی کاسکو دادم که همدمی باشه براش که از تنهایی در بیاد . سه روز بعد پرنده زیبایی را درب خانه تحویل گرفتم و کسی که پرنده را آورده بود گفت : طوطی خوبی خریدید استاد . چند کلمه بلده اما اگر کسی وقت بگذاره خیلی زود مثل آدم یه همدم تمام عیار میشه ، تشکر کردم و طوطی را گرفته به خانه مادرم بردم . از در که وارد شدم مادرم با دیدن طوطی که شباهت کمی از لحاظ پرها به جغد داشت فریادش بلند شد که وقتی میگم دیوونه هستین نگین چرو . ای فاطمه سلطونو ( گویش محلی برای جغد ) رو آوردی تو خونه گورت رو بکنی ؟ نحسی کم تو خونه ام هست که تو فاطمه سلطونو هم آوردی گور به گور بشه همه کست که هیچوقت مث آدم یه کار درستی بلد نمیشین . تو قفس بل بل میذارن نه این پرنده نحسو .
گفتم : مادر این جغد نیست کاسکو هست . یه نوع طوطی ، خیلی زود حرف یاد میگیره و میتونه همدمت بشه و با هزار التماس راضیش کردم که دو سه ماه نگرش داره اگه راضی نبود خودم میبرمش چند ماهی گذشت و سعی میکردم دور و برش نپلکم اما بعد از چند ماه دیدم قفس طوطی رو اورد دم در داد دستم که این پرنده حراف و بی تربیت رو ببر هر گور تو میخوای باهاش بکن . طوطی زو بردم خونه و گذاشتم توی سالن . اول ساکت و مغموم بود که جایش عوض شده و حرف نمیزد . من هم زیاد پا پیش نشدم ساعت یازده شب صدای مادرم توی خانه پیچید : خدا خدا خدا . چه گورمو بکنم ؟ نه بچه هام بچه آدمن نه کاکام و ددم . ای آتیش به قبرت بباره بووا ، ای خدا به آتیش دوزخ گرفتارت کنه کاکو . ای پرچت برچینده شه بچه ( نابود بشی بچه ) ، با تعجب بلند شدم و دنبال مادر میگشتم که دیدم کاسکو بی زبون روی دو پا نشسته و با بالهاش به سینه میکوبه الهی روز خوش نبینی ، الهی گورتون گم بشه . از سر ساعت یازده او گفت و من تو فکرم با این طوطی چه کار کنم . صبح زود با چشمای خواب آلود و پف کرده بردمش توی حیاط و در قفس رو باز کردم قید یک میلیون و دویست هزار تومن پول بی زبون رو زدم و آزادش کردم ولی لاکردار مگه میره . توی حیاط دور میزنه و با بال توی سینه میکوبه و یه ریز نفرین میکنه . تازگیا یه حرف تازه هم از همسایه مون یاد گرفته : زهرمار مگه مردم آسایش نمیخوان که اینهمه ور میزنی ؟
حالا من موندم با این قوز بالا قوز چیکار کنم !؟
آن سر سرخ که شد نیزه اعدا بدنش
گفته ها گفته که چون در بود اندر دهنش
شرط انصاف نباشد که نگیری پندی
شرط مردانگی آن نیست ، نبینی سخنش
اول آزادگی آموز نه دینداری از او
گریه ات چیست بر آن خسته تن بی کفنش
کربلا همچو کتابی است ز هفتاد و دو برگ
هر ورق رمز یکی آدم و انسان شدنش
ظلم ، ظلم است ، هر آن کس که شود ظلم ستیز
حرو آزاده تفاوت نکند مرد و زنش
گفت و گل گفت که بی دین شو آزاده بباش
در جهان مستمر این گل و بوی سمنش
هر که نه گفت به ظالم تو حسینش میخوان
گبر و ترسا و ستم دیده اگر برهمنش
خار اگر بودیم بازم گه گهی شاید تو را
بهر بیرون کردن از پایت نگه میکردیم
مرد بودیم و چنین از یاد ها زایل شدیم
شکر ایزد گل نکرد از بهر کس نامردیم
شبی در محضر یار شفیقی
که هرگز کم نیارد در رفیقی
چنین با جمله ی درویش میگفت
سخن از کار و بار خویش میگفت
یکی روزی که از فرط نداری
برفتم سوی امداد اداری
همان جائی که گویند دست گیرد
چو گیر افتی ز پا ، پا بست گیرد
بله امداد خاتم ، شهر زیبا
که مشروبش کند نهر مسیحا
اول با یک نگاه پر شماتت
نگاهم کرد گوئی طبق عادت
ترا با این قد و بالا و این رخت
مرا مشکل کنم باور ، بود سخت
که محتاج کمیته گشته باشی
بخور سوگند ، آروم و یواشی
چه کس دارد اگر تو سائل استی
برو با این دک و پز ، باطل استی
بگفتم جان تو پیراهنم را
خدا رحمت کند مادر زنم را
به وقت سور دامادی خریده
که با اتو چنین شد ، نور دیده
وگرنه سنش از سرو ابرقو
دو صد بیش است ، لعنت بر دروغگو
بگفتا رنگ سرخت را چه گویی
که ماشالله بود رنگ هلویی
بگفتم رنگ خون است و ز دردم
زدم سیلی و خود را سرخ کردم
زدم بر گونه تا سرخی رویم
نگهداری کند از آبرویم
پس این گفتگوی اندک و کم
بگفتا باورم شد کم بخور غم
دهم وامت اگر پولی بیاید
ولی شاید بیاید یا نیاید
برو خوش باش شانس وام داری
اگر از بانک استعلا می آری
مبادا چک تو را برگشته باشد
طلبکارت دمی سرگشته باشد
مرا گوئی سه فاز برق بگرفت
زبان خشک و بشد بیخ گلو سفت
چرا چون با خودم در جنگ بودم
به چندین هفته گیج و منگ بودم
ز لعنت خویش را آباد کردم
سپس رو بر در امداد کردم
ولی بیداد گوئی داد گشته
چپ اندر قیچی این امداد گشته
اگر امداد معنایش همان است
کمک بر گیر و دار مردمان است
هر آنکس گیرتر اولا ترش باد
سر سطر خطوط دفترش باد
اگر گیری نباشد کار کس را
نیالاید بدین خواهش نفس را
هر آن دارا که دارای مرام است
گرفتن وام امدادش حرام است
اگر داری بقدر خوردن خویش
طلبکارت نبود اندر پس و پیش
همان به سرخ گردانی تو رو را
نبودت پول داری آبرو را
دگر راهی ندارد قلب ناشاد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
زندگی نامه مهدی آذر یزدی را میخوانم ، ساعت حدود دو و سی و پنج دقیقه بامداد است و خود را مدیون این پیرمرد میدانم . یک بار مقاله ای را به هفته نامه بشارت نو دادم به این مضمون ( این پیرمرد تاج سر ماست ) نمیدانم چاپ شد یا نه اما حالا که زندگیش را میخوانم تنها یک چیز قابل گفتن میماند ( شرمم باد با وجودی که اگر در زندگی نیز او را ملاقات میکردم از تهی دستی خویش شرمگین بودم و کاری از دستم ساخته نبود ) عکسش روی کتاب که بازگو میکند درد هایش را با آن عینک و موی سپید مینگرم و حرفش را دق دلی که بر او هموار کرده ایم و او اینقدر سخاوتمند که سی جلد کتاب را به کودکانم هدیه داده گرامی میدارم . اما چه رسم نازیبایی ، ما فرزندانمان را توصیه بر درس خواندن میکنیم ، بر کتاب خواندن و آموختن تحریک و تهیج میکنیم که بخوانید تا چیزی شوید و آنوقت کسی را که موجب و باعث این چنین چیزی شدن ها بوده با این تنگدستی و فقر دست به گریبان در شهر خودش و بین همشهریان نمیبینیم تا اینگونه مردانگی را به رخمان بکشد که من کار خودم را کردم اگر شما هیچ نکردید . کافیست هر یزدی سر گذشت آذر یزدی را بخواند .
نمیدانم هوا گرم است در دل زمستان و بخاری خاموش یا عرق شرم بر پیشانی من ، همان عرقی که روی قسمت بی موی سر مسئولین پشت جنازه آذر بود و چقدر هم زیاد بود اما پیرمرد در این دیار همین است . فردوسی منتظر جو درو است تا نانی برای خوردن بیابد و همسر ملک الشعرا بهار کتابهای خطی را برای گذراندن زندگی میفروشد و از صادق هدایت و گذشتگان مثل حافظ و سعدی هم چندان مستنداتی ندیدم اما میگویند آنها نیز از دست طلبکار دائم اینور و آنور بودند .
در این دیار وقتی به نوشتن مشغول شدی در دید اطرافیان علافی ، بیکاره و بی مسئولیتی و اگر منصف باشند به دید تحقیر و دلسوزی تو را مینگرند و اگر کمی بی انصاف باشند که به نصیحتت مینشینند که آدم باید کار کند تا گذران زندگی کند یعنی تو که از سر شب تا بوق سگ قلم میزنی وقت تلف کرده ای . مرد کار اونی هست که وقتی روی گرده اش بزنی از گرد و خاک نتونی کنارش نفس بکشی ، ای مرده شور ، لاکردار ها کاری میکنند قلم به دست و هنرمند آرزوی مردن میکند نه کار کردن و به جای نهادن آثار بیشتر .
بالای سرت میایستند ، مریضی ، نداری ، بدهکاری و بدبختیت را میبینند و مواظبند کی تمام میکنی اونوقت همایش و یاد بودی برایت میگیرند که شاید با پولش میتوانستی چند سال زندگی کنی ، خیابون به نامت میکنند و مقبره های آنچنانی برایت میسازند ، استاد خطابت میکنند و دارای سبک میشوی سبکی که به اجبار و جبر انتخاب کرده بودی که گذران کنی میشود نقل مجالس بحث های همایش ها و انجمن ها .
خود به خدایی قلم به دست دلش هر چه زودتر هوای مردن نمیکند ؟ مثل آمریکای جنایتکار و بی فرهنگ که نیست هاپکینز معلول هزار و پانصد درصدی ( یه غلو کوچولو ) را به خاطر عملش آنقدر ارزش قائل شوند که یک شاتل اختصاصی برای اینکه دوست دارد بی وزنی را تجربه کند او را به جو ببرد.
خوب معلومه فیروز آبادیها و هشترودیها و عالمان و قلم به دستان سرزمین کفر را برای ادای فریضه انسانی انتخاب میکنند . نخبگان سر از بلاد کفر در میارن چرا که ایده ها و کار اینجوری هم خریدار داره و نوشته ها و افکار فرزندان خودمان را دوباره دولا پهنا پول بی زبان را به پایشان میریزیم تا بخریم ( اوخ اوخ داره خط قرمزی میشه ) .
آره پیرمرد
شاید اگر آنچه بودی دیده میشد ، صد برابر آنچه هستی و از تو به جا مانده میشدی .
افسوس که ما مرده پرست و دیر توجه هستیم . میگویند مردم کتاب نمیخوانند از بدی یزد و کتاب نخواندن یزدی ها گفته ای و از این که از شهرت بدت می آید . صداقتت را میستایم البته تو دیگر به سن و سالی رسیده ای که کسی در گفتن این حقیقت معترضت نمی توانست باشه . من هم جوان نیستم اما یک بار مقاله ای داشتم راه دارالعباده از کدامین سو است . یادم نیست کجا چاپ شده بود ، حرف از گرانی و این چیز ها اما یکی از شیر زنان یا شیر دختران یزدی چنان به توپمان بست که چرا بد یزد را میگی دختران یزد اینجور و آنجوراند و چنان زیر و رویمان کرد که از ترس ، جوابیه ای نوشتیم که ما پرچم سفید بالا برده ایم و کور شوم اگر کاری به وجاهت و عفافت دختران داشته باشم که با این جواب بخیر گذشت اما از قول تو میگویم قسم به همین کله سحری حق با تو هست . اگر یزدی فکری برای کتاب و کتاب خوانی ، شادی و شادمانی و تفریح و سرگرمیش نکند باز هم چیزی نخواهد شد ( از قول آذر بود ) من هم یزدی الاصلم یعنی بابا بزرگ و بابویمان یزدی بوده اما خوب تحت تاثیر مردم شیراز و جنوب لهجه امان برگشت و کسی یزدی قبولمان ندارد . خدا وکیلی از شیرازیا و بوشهریا بد ندیدیم با وجودی که هر جایی بد و خوب داره آدم هایی لوطی و لوطی منش هستند ( نه لوطی ساز نقاره چی) مردم مردی دارن ، قدر زحمت میدونن . داشتم به قول یکی از دوستان کار اورجینالی میکردم . نوشتن شاهنامه به زبان کودک و با حفظ اصالت و فرمایشات فرودسی حدود سه هزار بیت را گفته ام . داستان کودک و ترانه های کودک برای بچه ها و بزرگ ها کار از 9 ماهه دارم تا 99 ساله برای هر که میخوانم از کار قشنگ و زیبای استاد خوشش میآید اما به قول شیرازیا فقط با همین دلم خوشه خودم اوسا هستم و زنم ، زن اوسا با وجودی که شاهنامه هویت ایرانی است ، به قول خودت چند مزیت دارد فقط جواب احسنت و بارک الله و نصیحت که آدم باید کار کند تا .... بگذریم !
حالا که زیر خاک سرد خفته ای و دستت از دنیا کوتاه است میخواهند برایت مقبره بسازند . اگر بدونی چه لقب هایی گرفته ای و خودم را میگم تا زنده بودی سراغت نیامدم و پشت جنازه ات بد عرق کرده بودم به مقام پرفسوری هم رسانیدمت . اما راست گفتی و در سفتی باشد تا یزدی ها سر گذشت تو را بخوانند و قدر داشته ها شون رو بدونن ( لهجه من یزدی نیست نگید خودش رو به ما چسبوند ) باور کن الان چندین کتاب آماده چاپ رو نمیدونم توی کدوم کارتون گذاشتم و کلی کتاب روی دستم باد کرده که خریداری نمیابم . با یکی از دوستان صحبت میکردم پیشنهاد داد با دفتر ریاست جمهوری مکاتبه کن شاید فرجی بشه کتاب ها رو چاپ کنی . وقتی نامه ها رو نشونش دادم و مکاتبات رو سرخ شد که تو دیگه کی هستی اگه بگم با خواجه حافظ شیرازی تماس بگیر مدرک رو میکنی که گرفتم . آذر یزدی جان سحر شده و من هم بی خوابی به سرم زده ، روحت شاد و در آن دنیا هم امیدوارم تا دلت میخواد جای ساکتی گیرت بیاد و هر چه کتاب میخوای دم دستت باشه فعلا باید بخوابم شاید فردا کاری گیر بیاد و برم سر کار کاش برای ساختن مقبره کارگر بگیرند شاید به جای افغانی ها لااقل برای جا به جایی آجر صنار سی شای کاسب بشم.
یا حق فاتحته الصلوات .
با احترام اکبر یزدانی هرابرجانیگر سرم را چون سیاوش بر برند
گر چو کفتاری تنم را بر درند
گر ز کوه آتشم باید گذشت
گر سرم زینت دهد زرینه تشت
گر مرا آونگ بر دارم کنند
گر تبر کش چون سپیدارم کنند
گر برندم همچو بابک دست و پا
گر زبانم را برآرند از قفا
باز برخیزد ندا از جان من
جان فدای مردم و ایران من
گر مرا چون رستم فرخ کشند
گر چو بومسلم مرا خنجر کشند
گر چو رستم در دل چاه شغاد
گر مرا فرجام سازد بد نهاد
گر که دشمن گرددم خلق زمین
گر کشندم در دل حمام فین
گرکه چون ستار و باقر خان شوم
گر چو آنان فدیه ایران شوم
باز برخیزد ندا از جان من
جان فدای مردم و ایران من
گر شوم چون آریو برزن به خون
گر شوم چو آرش اندر آزمون
گر بدانم تیر من پران شود
گر توانش در پریدن جان شود
گر بدارم جان خود از آن دریغ
گر نباشم به که باشم در فریق
گر چو خاکستر بدورم افکنند
گر مکرر در تنورم افکنند
باز برخیزد ندا از جان من
جان فدای مردم و ایران من
گر بدانی چان تو ایران توست
گر بدانی حبش از ایمان توست
گر شنیدی این سخن در انجمن
گر شنیدی نصف دین حب الوطن
گر بدانی این حدیثم از بر است
گر بدانی گفته پیغمبر است
گر شوی همراه عشق و جان من
گر یقینت گشت بر ایمان من
با منت خیزد ندا از جانمان
جان فدای مردم و ایرانمان
اهل خاتم را فرست از قول ما صد ها درود
گو به شادی دل نگه دارند و بر لبها سرود
کشته هاتان پر ثمر خرمن زیاد از کشته ها
بس گواراتان بود نهر مسیح و آب رود
قلعه هاتان بی زوال و خانه هاتان پر ز نور
سفره هاتان پر ز نعمت ، نعمت افزون از حدود
دشت هاتان سبز سبز و باغ هاتان پر ز بار
شعله هاتان در اجاق و دود کش ها پر ز دود
آب خوردن سرد سرد و قرص نانتان گرم گرم
جان و تنتان در سلامت بهتر از آنی که بود
روزتان پیروز و پیروزی بهر نوروز تان
بس بود شادی نوروزی گوارای وجود
اما مردم باقی مانده هنوز استوار بر رسوم خود پای میفشارند گوئی میخواهد خونی باشد در شریان های این روستا ، گوئی با چنگ و دندان قصد حفظ روستا را داشته باشد که در هفت روز بعد از عید نوروز مراسم گنبد طلا را هنوز هم با اشتیاقی زایدالوصف انجام میدهند . مراسم گنبد طلا به تحقیق در ششم عید نوروز و گرامیداشت تولد پیامبر ایرانی زردشت بوده باشد که بعد به دلیل ورود اسلام و اعراب به ایران رنگ بوی اسلامی به خود گرفته و یک مراسم آش نذری را به صورت همگانی و با شرکت تمامی مردم روستا به نظر میرساند . این مراسم در استان فارس و آباده اقلید که قبلا هرابرجان نیز جزئی از آن محسوب میگردیده است هنوز در روز ششم فروردین به انجام میرسد . رسمی زیبا که مایه سرور و شادمانی جمعی است و حفظ آن وظیفه تک تک افراد اجتماع است چرا که جوامع مختلف با آداب و رسومشان زنده اند و به مراسم نیک خود افتخار میکنند . چرا که یادگار نیکان و نیاکانمان است .
مراسم گنبد طلا در فلق صبح هفتم فروردین شروع میشود . مردم دیگ های آش را روی اجاق هایی که از سال ها پیش کنده شده و در هر مراسم از شب قبل بازسازی میشود میگذارند . اجاق ها مانند اینکه موروثی باشد هر سال خانواده از همان اجاق استفاده میکند . آن هایی که زود آمده اند با طلوع آفتاب آششان پخته است اما مراسم تا حدود ظهر پا بر جاست . این مراسم شادی با تخم مرغ بازی که بچه ها علاقمندان اصلی هستند ادامه میابد اما تخم مرغ بازی جهت سن خاصی نیست بزرگتر ها و حتی پیرمرد های خوش ذوق و دل زنده نیز از آن بازی رویگردان نیستند در این مراسم کسانی که از روستا رفته اند نیز شرکت داشته و در این روز بخصوص بر میگردند . به نظر میرسد این کانون گرم و جشن شادی بخش گاهی کسانی را به روستا بر میگرداند که خارج از کشورند اما خود را مقید به شرکت در آن میدانند و به روستا بر میگردند . در این مراسم از ساز و دهل و اجرای برنامه های فولکور مردم استفاده میگردد . مردم روستای ترکان که حدود یک کیلومتر یا هرابرجان فاصله دارند به صورت میهمان شرکت میکنند . به نظر میرسد نطفه آشنایی دختران و پسران دم بخت نیز از همین مراسم شکل میگرد چرا که همایشی به تمام معناست .
قدیم ها که حال و حوصله ای بود مردم پس از اجرای مراسم گنبد طلا به لا قل قلو میرفتند تپه ماهورهای بین ده هرابرجان و روستای فعلا تخیله شده حسین آباد و روی این تپه ها به بازی و شادی و قل خوردن در ماسه های آن جشن ادامه میافت . سوراخی بود که مردم از آن عبور نموده و آن هایی که چاق شده از آن عبور نمیکردند مورد تمسخر قرار میگرفتند ( کت حلال و حروم ) شاید این ناخود آگاه باعث میشد مردم روستا به تناسب اندام خود بیشتر دقت نمایند از این مراسم بگذاریم مراسم ده همجوار هرابرجان یعنی ترکان است که در چهاردهم فروردین و به نام چهارده معصوم برگزار میگردد . امید که مردم فهمیم این روستا ها با پای بندی بیشتر به مراسم شادمانه محلی خود باعث حفظ روستا و گرایش مردمی بیشتر به روستا باشند .
در سرائی موش خرد و کوچکی
گشت پیدا ، در زمان اندکی
در دل دیوار سوراخی گزید
از خروس و بره ، گاو و خر شنید
ما در اینجا جملگی همسایه ایم
چونکه در یک منزل و یک پایه ایم
او درون خانه بود و دیگران
مرغها در لانه ، اصطبلش خران
در درون خانه می بودش قرار
شب به شبگردی و روزش انتظار
چون زن آن خانه میترسد ز موش
بعد از اندک فکر و پرسیدن ز هوش
فکر بکری نی که فکر خام کرد
یک تله بنهاد و او را دام کرد
موش خرد بی نوای ناتوان
آگهی دادش به گاوان و خران
هر یکی با اخم در شور نخست
گفت این مشکل فقط از آن توست
مشکل ما نیست ترس از دام موش
خود برای حل این معضل بکوش
چند روزی گشت و ماری در تله
گیر گردید و بگردیدش یله
زن برای کشتن مارش دوید
چون که پیش آمد همان مارش گزید
بهر مصدوم آن خروسش کشته شد
زهر مار اما به خون آغشته شد
از پرستاری زنش سودی نیافت
یک دو روزی رفت و بهبودی نیافت
مرد و چون میهمان در آن سوگش رسید
مرد دهقان بره اش را سر برید
هفته بگذشت و چو روز چله گشت
مرد دهقان از سر گاو هم گذشت
پخته گردیدش غذاهایی از آن
آمد هر میهمان و کردش نوش جان
موش اگر چه در میان آشفته بود
لیک آرامش به لانه خفته بود
مشکل آمد سوی موش ناتوان
شد دریغش زور گاوان و خران
موش می نالید و می خوردش دریغ
کای خر نادان و گاو نا رفیق
گر نمی بودید فکر خویشتن
حل مشکل می نمودش انجمن
مشکل کوچک نمیگشتش درشت
خود پسندی بس خر و گاوی که کشت
ما که انسانیم و دارای خرد
موشمان باید که عبرت پرورد؟
جمع ما چون ساقه مردم برگمان
میرسد بی برگ وقت مرگمان
در قفس در کناره دیوار
دو قناری نشسته با هم یار
سالها بود و در قفس بودند
بهر هم یار و هم نفس بودند
روزها میگذشت و در خانه
چشمشان بود به آب و بر دانه
گاه در صبح و با نسیم سحر
شوق آوازشان فتاده به سر
گاه می آمد و ز دلتنگی
چهچه ای ، پرده ای و آهنگی
هر صدائی کزان قفس می خواست
از دل آن دو هم نفس میخواست
اگرش شاد و شادمان هم بود
لا به لایش غمی نهان هم بود
از جگر گاه آن دو بر می خواست
گوئی از غم روانشان می کاست
قسمت از بهر این دو کس شده بود
از جهان سهمشان قفس شده بود
چون سر از تخم خود در آوردند
در قفس کام خود بر آوردند
فکرشان کو ، جهان فقط این است
هم زمین ، آسمان فقط این است
جای دیگر جز این ، خیالات است
سبزه و باغ و گل ، محالات است
صبح روزی ز ماه فرودین
که نفس میکشد زمان و زمین
کودک خانه آن قفس را برد
در حیاطش به شاخه ای بسپرد
آن دو دلداه ، همنفس ، مانوس
گوئی از برکه رفته ، اقیانوس
هر دو حیران که این کجا باشد؟
این زمین ، یا که ماورإ باشد ؟
گر بهشت و اگر زمین ، هر چیست
جنسش از جنس میله ما نیست
هر دو با هم بلند و با آواز
گفتگو را نموده اند آغاز
کی خدای عزیز و بس والا
ما کجا بوده ایم تا حالا؟
گر زمینت پر از گل و سبزیست؟
این قفس را چه ، سهم ما را چیست
زین اسارت که قسمت ما شد؟
گرهی کار خلق را وا شد؟
بود کنجشگ کوچکی نزدیک
با صدای بلند با ، جیک جیک
آمد از این دو همنفس پرسید
درد و رنج و غم قفس پرسید
گفت هر کس که در قفس باشد
خود بخواهد نه کار کس باشد
این درست است ناتوان هستید
کوچک و خرد در جهان هستید
رهنماتان اگر خرد باشد
فکر نیکو نه فکر بد باشد
قفسی نیست ، بارتان بشود
میله هایش حصارتان بشود
هر دو گفتند ، با تنی اینسان
زور ما را کجا ، تن انسان؟
خرد و هوشمان چه کار آید؟
چه توان کردمان بهار آید؟
گفت هر زنده ای که دانای است
شک ندارید کاو توانای است
آری ، آری صدایتان زیباست
گر خرد هم به سر چنین والاست
کم کنید این حدیث خوش الحان
چون همین را خوش آیدش انسان
بهر آن دار و گیرتان بکند
در قفسها اسیرتان بکند
در اسارت اگر به جان کوشید
تا ابد حنظل از ددان نوشید
آن که جز حفظ جان عبادت نیست
به رهایی ورا لیاقت نیست
و گر آن فکر بکرتان هادیست
یک قدم تا نسیم آزادیست
یکشان گفت ، قفس دری دارد
بند و زندان هم ، آخری دارد
وان دگر ، وقت دادن دانه
دست از اینجا شود در این لانه
باید اینجا یکی دری باشد
میله را آخر و سری باشد
این سر میله ، بن در اینجا هست
بگمانم کلون همین جا هست
هر دو با هم پس از تلاشی کم
زده ترتیب میله ها بر هم
در گشودند و روی شاخ درخت
شادمان و رها و فرخ بخت
سر بدادند نغمه ی شادی
ای مبارک قدوم آزادی
خرمی گیرم از آن خرمی اصل وجود
که مرا خرم از آنم نه از این بود نبود
خواهمش چون که مرا خواسته بر خوان زمین
خوانمش چون که مرا خوانده بسی حرف و سرود
هر چه گویم بکند هر چه بگویم بدهد
خواهم و خوانم و شادانم و مشغول درود
آدمی شکل بود ذره بی مقداری
آدمی خو بزند تکیه به ارکان وجود
آدمی خو شو و خواه هر چه بخواهی بدهد
نه بخیل است و نه سائل نه ندار است و حسود
هر که با هر نظر و مسلک و مذهب که بود
خالقش خواسته من را چه بود بخل و عنود
آدمی را اگرش خصلت انسانی هست
پس به هر رنگ و نژاد است و به هر گفت شنود
بایدش نیمه حق دانی و تکریم کنی
تا تو را نیز به تکریم نشینند و سجود
دوش کان مه رخ سیمین تن ما می آمد
حاجتم بود و نمازش که به جا می آمد
ضربه چون بر در دل زد طلب رخصت کرد
گوئی آن مهروش از پیش خدا می آمد
در گشودم ببرش سخت فشردم گفتم
توسن سرکش لطفت ز کجا می آمد
که مرا مورد الطاف قرارم دادی
گفت کان زمزمه با باد صبا می آمد
آدمی هر چه بخواند دهدش مادر دهر
تو بگفتی و طنینی ز صدا می آمد
همرهم کرد مرا خالق هستی با آن
که تو گفتی و چنین گفته بجا می آمد
ای زن ، ای هدیه هستی که سخندانی تو
همره و همسر و همدوش به مردانی تو
در وجودت همه مهر است فزونتر ز منی
مادری سر بقائی و نگهبانی تو
پادشاهی ز ازل تا به ابد خواهی بود
بی شک آن نادره دری که بدورانی تو
این همه گفتم و از اصل بدور افتادم
که به هر شکلی شوی عاقبت انسانی تو
گر تو را خصلت انسان بود از بحر وجود
که تو را گفته که کمتر ز سلیمانی تو
آیه بی شک همه جا نمیه مردت داند
گر نباشی به خدا مایه نقصانی تو
در دل جنگل خزان زده ای
در کنامش خزیده شیری پیر
یال زالش به سر پریشان است
از غم رسم جنگلش دلگیر
رسم جنگل کنون چنین شده است
که ز شیران نشان نمیگیرند
روبهان ارج و قربتی دارند
چونکه شیران مکر و تزویرند
برگهای کهن درخت این جنگل
سرخ وخونین ز باد پاییزند
شیرها در سکوت معنا دار
اشک در سوگ جنگلش ریزند
بازی این زمانه را بنگر
دست باد خزان ببین در کار
جنگلی را که شیر آن خوابید
مدعی میشود در آن کفتار
روبهان در صفوف پیوسته
با هم و عامل زمستانند
شیر ها هم جدا جدا به کنام
در حقیقت شریک آنانند
روبهان چون که گرد هم آیند
پیل مست از کنارشان گذرد
شیر اگر دور گله اش گردد
گله روبهان ورا بدرد
منم آن شیر و گله ام از من
یک به یک گو جدا جدا شده اند
از ضلالت فتاده ام تنها
روبهان هم مرا خدا شده اند
آی خبر یزدیان آزاده
به وطن دلسپرده ، دلداده
خبری در میان شهر افتاد
این خبر را ز پرده در افتاد
که یکی معدن مس آباد
هست در دامن علی اباد
عده ای زین خبر خبر شدند
سوی ما نی به پا به سر شده اند
که از این خوان نمیتوان گذرند
شاید از سفره لقمه ای ببرند
گر چه کوهای آن پر شیر است
کودکانی چو شیر پاگیر است
لیکن ار صحبتی ز زر بکنند
در دل شیر هم اثر بکنند
اولش حرف ثروت اندوزیست
حرف کار است ،نان و از روزیست
لیکن از گشت کار پائیده
گاو مردم در اصل زائیده
پس مبادا که رخنه ای افتد
رخنه گر در جدارمان بکنند
آب خوش زهر مارمان بکنند
بلبل و کبک در قفس افتند
مردم از کار و از نفس افتند
یک درختش دگر نروئیده
باغ و بوستان تمام خشکیده
خون مردم مس و طلا گردد
بهره ما از آن بلا گردنند
باش با من مکن تو با من لج
بارها گشته بار ایران کج
بارمان سالهاست که چرخیده
لیکن از باربر نیفتیده
تشتمان بارها ز بون افتاد
بر کف افتاد سر نگون افتاد
لیکن ار همرهم شوی مشتی
بر زمین کی بماندم تشتی
از خدا پنهون نبود از شما چه پنهون ، دیدم در ادبیات خداینامه ، گرشاسب نامه ، برزو نامه ، شاهنامه و دیگر نامه ها فراوانند تنها مردمند که هیچ نامه ای به نامشان مرقوم نشده و مثل سرباز صفحه شطرنج فقط جهت حفظ مهرهای دیگر باید به میدان بیایند و از میدان به در روند و در طول تاریخ سپر بلای همه حوادثند . با بضاعت کمی که در خود سراغ دارم تصمیم به نوشتن یک مردمنامه گرفتم که صد البته گرایشی به طنز دارد که دلم میخواهد ادب دوستان با گفتن نظر خود راجع به آن در عین صداقت و گرفتن اشکالات زیادی که در شعر موجود است راهنمایم باشند . هدف از آخر دوره قاجار است تا حال و مشغول مطالعه ام تا شروع به نوشتن کنم باشد که در این راه یاورم باشید و به دوستان نیز وبلاگ را معرفی نمایید تا هر چه بیشتر از قدرت خداگونه جمعی بهره مند گردم .
در ضمن مرقوم فرمایید که اگر به سمت طنز برود بهتر است یا جدی نوشته شود .
دستانتان آماج بوسه هایم باد .
اندر سرایش مردمنامه
به نام خداوند ماه و زمین
خداوند اندیشه ، فکر و یقین
بیآغازم اینک یکی داستان
ز ایران زمین و همه مردمان
ز ترک و لر و پارسی و بلوچ
ز کرد و ز گیل و خدایان کوچ
یکی را خدای و خدانامه بود
یکی را خداوند شهنامه بود
من اما به مردم کنم اقتدا
که قهرش بود همچو قهر خدا
چو مردم ز جایی به جوش آمدند
ز جور کسی در خروش آمدند
تو گویی خدا را عیان دیده اند
رهایی خود را در آن دیده اند
بجوشند و چون سیل ، بینان کنند
همه خانه ظلم بر هم زنند
بچرخانم اینک سر خانه را
نویسم به مردم یکی نامه را
که ای قهرتان قهر گردون خدای
چو بر پا شوی دیو افتد ز پای
بباید کننون فکر بر ریشه کرد
به ایران زمین باید اندیشه کرد
ز هر دین و رنگ و زبان آوری
نژاد ار ز ببر بیان آوری
بباید که دستی فراز آوریم
به سازندگی کار و ساز آوریم
توان هر چه دارد کسی در بدن
بباید که در جمع یاران شدن
جهان را بسازیم و ایران همی
دمی را نباید نهادم ، دمی
گر ایران کنون زار بینی و خوار
نباشد به کاری خداوند کار
کسی را که باشد به کاری خدای
نبینی در این دوره باشد به جای
کسی را که چوپان بود در نهاد
زبان بر بزرگی به مردم گشاد
بزرگان و گردان تو گویی کمند
در این دوره دور از غم آدمند
کسی کو وکیل است و دارد هنر
برون گشته زین کار پر دردسر
یکی را که در جان نباشد هنر
وکیل است و دارد سر پر خطر
قلم ها قلاف است و باشد زبان
قلافش لب و گونه ، گور دهان
چو اینگونه بازی کند روزگار
نه رستم بماند نه اسفندیار
بباید که هر کس نشیند به جای
گر آباد خواهیم هر دو سرای
حکیمی که دارد علوم زمان
حکیمی کند ، نی شود ساربان
چو چوپان به خوبی رمه پرورد
به کاری بر آید که اندر خورد
نه بنا کند نان خوب از تنور
قلم زن کجا و کجا حفر گور
اگر بر حق خویش عادت کنیم
عبادت همین و عبادت کنیم
نه گرد آوریم خویش و هم خاص را
به گردن نگیریم حق ناس را
چو شهد و شرابی که اندر خم است
به شیرینی این نامه ی مردم است
چو عمری دهد بعد از اینم خدای
بر آنم که خدمت بر آرم به جای
دلم دارد هوای نغمه دمساز آزادی
کند هر لحظه میل شادی پرواز آزادی
بیا با هم بپا خیزیم تا جادو نماید جمع
بدست آریم آنگه ورد افسون ساز آزادی
زبان بگشا ، که بگشودم زبان فریاد بر آریم
که باشد در جهان اینگونه هر سرباز آزادی
قلم گر بشکند در دست صاحب فضل میمیرد
به مردم کی رساند سر و رمز و راز آزادی
کمان سخت هر صیاد شیادی نشان گیرد
ز کوخ مکر و تزویر تظاهر باز آزادی
چو گردد نغمه خوان بزم آزادیش لب دوزند
دهد گل چون شقایق سینه شهباز آزادی
دلی دارم که چون بازی سر آزادگی دارد
زبانی کو بخواند نغمه آواز آزادی
اگر بد میزند مطرب به راهی دیگرش بنما
که ننوازد نوای غم ز سیم ساز آزادی
نمی لرزد صدایی موسم گفتار حق در کام
به پیش خصم آری، این بود اعجاز آزادی
بلندای جهان را بنگری آزادگان گیرند
به یک چرمینه بنمایند بس اعزاز آزادی
ایاز صبح گر جنبد نباشد بوی شب در آن
چنان دم را بخوانم لحظه ی آغاز آزادی
.: Weblog Themes By Pichak :.

