X
تبلیغات
گنجینه ادب
تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 11:26 | نویسنده : اکبر یزدانی

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

ضمن سلام و عرض ادب اینجانب اکبر یزدانی نویسنده و خبرنگار، طرحی را حدود سه سال قبل به دست اندر کاران و خصوصا دفتر ریاست جمهوری وقت ا رائه دادم که صد البته با خصوصیات و نحوه دیپلماسی و دیدگاه آنان امیدی نیز به پاسخی نداشتم . امادر این برهه زمانی و دولتی که دولت تدبیر و امید لقب گرفته تعامل با ملت های جهان را سر لوحه کار خویش دارد امیدوارم با حساسیت طرح را مورد ارزیابی قرار داده و جهت اجرای آن از هرگونه کمکی دریغ ننمائید چرا که طرحهایی اینچنین مانند گفتگوی تمدن ها و طرح هائی که مشارکت جهانی و کلیه بشریت را در نظر دارد باعث اعتلای نام ایران و ایرانی میگردد .

اما طرح باغ ملل

این طرح با استفاده از همکاری و مشارکت کلیه مردم جهان از هر نقطه جهان بدون در نظر گرفتن رنگ ، زبان ، نژاد و مذهب افراد طراحی شده است بدین صورت که هر کس از هر جای جهان هزینه کاشت یک درخت را پرداخت نماید . در ایران ما به نام او و یا هر کس که معرفی کند بودن در نظر گرفتن کلیه وجوه تمایز انسان ها یعنی زبان ، نژاد ، مذهب و موقعیت اجتماعی فرد در باغ درختی کاشته و با اعلام دقیق موقعیت مکانی شناسنامه درخت را صادر و برای او خواهیم فرستاد یعنی هر واحد انسانی میتواند در این باغ صاحب یک درخت باشد.این طرح مضاف بر زیبایی معنوی و مکانی که به وجود می آورد و توان مشارکت جمعی را به نمایش میگذارد بدلیل گستردگی و بزرگی طرح باعث ایجاد اشتغال در محل احداث و حتی تغییر اکوسیستم منطقه کویری محل احداث خواهد گردید ( صحبت هائی با شهرداری و مسئولین شهر بابک صورت گرفته است و امیدهائی دارم)

این طرح به دلیل جنبه جهانی که دارد و نیز امکان دیداری که برای مشارکت کنندگان در طرح پیش بینی شده است ارزش گردشگری بالایی خواهد داشت .

این طرح با در نظر گرفتن محل استراحت ( کلبه های گل ) هتل و سالن همایش ، تئاتر و مکان های تفریحی و ورزشی در طرح گسترش از بزرگترین مکان های تفریحی ، ورزشی و فرهنگی خواهد شد و نیز باعث جلب توجه توریست از اقصا نقاط جهان .

شروع این طرح سرمایه گذاری مبلغی را طلب میکند . اما با مدیریت و تبلیغات درست و شناساندن آن در جهان با مشارکت و سرمایه اندک فردی و سرمایه عظیم جمعی انسانی قابل ادامه و گسترش است .

طرح باغ ملل با مدیریت درست توان سبز نموندن کویر ایران را خواهد داشت و با اطمینان به عرض میرسانم که اکثر انسان های نیک اندیش و نیکان جهان پشتوانه این طرح خواهند بود . با امید وقوف به ارزش و توان بالای این طرح امید است از هرگونه کمک و مساعدت دریغ نفرمائید.تا دستی در آبادانی این مرز و بوم داشته باشیم و قدمی هر چند کوچک در راه اعتلای نام ایران و ایرانی برداریم.

در صورت مقبولیت طرح ، طرح تکمیلی به عرض خواهد رسید

من الله توفیق

با احترام اکبر یزدانی از یزد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}



تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | 23:26 | نویسنده : اکبر یزدانی

 

دوش گان مه رخ سیمین تن ما می آمد

حاجتم بود و نمازش که به جا می آمد

چون سر انگشت بدر زد طلب رخصت کرد

گوئی آن مهروش از پیش خدا می آمد

در گشودم ببرش سخت فشردم گفتم

توسن سر کش لطفت ز کجا می آمد ؟

که مرا مورد الطاف قرارم دادی ؟

گفت کان زمزمه با باد صبا می آمد

آدمی هر چه بخواند دهدش ما در دهر

تو بخواندی و طنینی ز صدا می آمد

همرهم کرد مرا خالق هستی با آن

خواستی دیدن و این گفته بجا می آمد

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}



تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | 23:24 | نویسنده : اکبر یزدانی

 

یاران به دل بحر فقانم مگذارید

تنها به مکان و به زمانم مگذارید

تاثیر سخن کار کمان را بنماید

والله که بی تیر و کمانم مگذارید

بسته است لبانم ز نخ و سوزن ظالم

قفلی به لبم یا که دهانم مگذارید

خواهم قدمی همرهی یاور صادق

امید که در حسرت آنم مگذارید

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 | 23:56 | نویسنده : اکبر یزدانی

 

بتی دارم که سر تا پا همه رشک عدن باشد

به بالا جمله محسود همه سرو چمن باشد

به گیسو بید مجنون و به رخسارش گل لاله

به سینه باغ لیموی و چو سیمایش بدن باشد

کمان ابرویش چون قوس اول ماه فروردین

به مژگان تیرهایش قاتل روئین بدن باشد

لبانش غنچه ی گل ، صورتش چون روضه رضوان

که از چاه زنخدان آبیار این چمن باشد

به باغ دل نهادم چون نهال آرزویش را

چنانش پروریدم تا بدور از اهرمن باشد

ندارد آیه هرگز حسرت فردوس و طوبی را

چو او با ساغری و سایه ی بید و چمن باشد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}



تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 22:35 | نویسنده : اکبر یزدانی

من از عدم آمدم در این خاک جهان

بازم به عدم شوم در این خاک نهان

یک لحظه در این جهان مرا فرصت هست

ناگشته ددی یا شدم از آدمیان

**********

آنگه که  خدا مرا ز گل می بسرشت

پیشانی من ورا بشد جای نبشت

مختار نیم کزین دو یک بگزینم

دوزخ بروم یا بروم سوی بهشت

*********

من مست و سیه مستم و مستانه روم

از مسجد و دیرم سوی میخانه روم

از دیر و کنشتم نه رهی سوی تو بود

اندر پی تو به سوی بت خانه روم

*********

عشق است که گوئی ید بیضا دارد

بر مرده ی مادم مسیحا دارد

آنکو نجشیده مزه ی هجر و فراق

صد غبطه ز عشق   قیس و لیلا دارد

*********

یک لحظه ی با تو را به دنیا ندهم

یک موی تو را به صد زلیخا ندهم

شیرین سخنت مرا چو الطاف خداست

بر معجزه ی دم مسیحا ندهم

**********

آن زلف کمند تو که صد خم دارد

صد برتری از کمند رستم دارد

رستم به کمند خود بگیرد دشمن

وان تو اسیر دوستان هم دارد

**********

ای آدمیان به جز زمین جائی نیست

در جای دگر سرا و ماوائی نیست

تا ان سر منظومه شمسی گشتیم

جائی که توان در آن بیا سائی نیست

**********

ما را که در این محبس تنگ آوردند

نه از بهر جدال و بهر جنگ آوردند

یک فرصت کوتاه و در آن انسانیم

باری خنک آنان که به جنگ آوردند

**********

خون ناحق گر ز حیوانی بریزد بر زمین

کی بود نادیده در درگاه رب العالمین

دانی انسانش چرا اینگونه اش در جنگ هست

خون ناحق این بریزد ز آن و آن ریزد از این

**********

گر چشم بصریتت به خاک اندازی

سجاده بر او بهر نماز اندازی

هر ذره ی ان پیکره ی همچو توئی است

کی دیده بر او به کبر و ناز اندازی

**********

هر لحظه ی بگذشته بشد فوت و گذشت

روزی که نیامدست صیدست بدشت

اکنون که شکار لحظه در دست تو هست

بگشای گره ز کار و بارونه وهشت

*********

گر دید بصرتی  بخاک اندازیم

ما کوزه ز پیکر شهان میسازیم

باری دگران نیز ازاین پیکر ما

صد کوزه کنند و خامش از این آوازیم

*********

در کل زمین چو دیده را بگشائی

هرگزنکنی فکر دمی تنهائی

خاکی که بدست توست ای یار عزیز

آن نیست مگر ز یک دل دریائی

**********

ما حسرت نور ماه و انجم نخوریم

ما غبطه به دارائی مردم نخوریم

خود کان زریم و نور مهریم به مهر

از موج حوادثش تلاطم نخوریم

*********

هر ذره نشان کهکشانی دارد

اقمار و کناره و میانی دارد

چون نیک نظر کنی جمادی در کار

نابوده که سنگ و خاک جانی دارد

*********

افسرده مباش چون خدائی داری

هر لحظه نمای تازه ، رایی داری

در بعد زمان چو نیک نظاره کنی

یک فرصت دیگرش ز جائی داری

*********

ما از در رحمتش نبودیم نومید

چون گفته ما را به دل و جان بشینید

هر لحظه که یاس سد راهم گردید

آواز بیامدم که امید ، امید

*********

نه از ترس خدا را به عبادت بودم

نه از وعده ی جنت به زمین سر سودم

او بود و جز او نبود در دیده ی من

من بودم و مهر او که عادت بودم

*********

گر جام شراب هم به لب می آرم

جز نام تو نیست در طلب می آرم

با یاد تو جام خویش بالا ببرم

از نور تو ، روشنی  به شب می آرم

**********

آدم اگرش به راه آدم نشود

بس ناخلف است و آتشین دم نشود

عیسی که به دم زنده کند میت را

بی مهر پدر صاحب این دم نشود

**********

ای آنکه ز ترس آتش و دوزخ و مار

بر خود بکنی رنج عبادت هموار

من جام شراب خود به نامش نوشم

با شهد لبش روزه نمایم افطار

*********

من از لب داغ لاله لب میگیرم

از نخل بدون سر رطب میگیرم

با بردن نام اعظمش ای زاهد

آتش ز دل آب عنب میگیرم

**********

گر دوزخ و گر بهشت در دست وی است

هر جا که فرستدم نشاطش ز پی است

در جنت او را ضیم او را چه رضاست

در آتش او نشستنم تخت کی است

**********

حلاج اگر شوی بدارت بکشند

گر خر بشوی بزیر بارت بکشند

گر حرف حقی به لب رسانی از دل

قصاب صفت ز تن دمارت بکشند

**********

از آتش نمرود توان رد شدنم

در کوره توان رفتن و آمد شدنم

این هر دو مرا توان ولی نتوانم

در پیش خدا و خلق او بد شدنم



تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 22:22 | نویسنده : اکبر یزدانی

از مهر و مه و زهره و کیوان گوئیم

باری ز سپهر و فتح انسان گوئیم

ای زاده حوا نظری بر خود کن

تا چند ز جنگ و جدل و آن گوئیم

**********

انسان به قدم سپهر و ماه را بگرفت

باری به قدم ستاره ها را بگرفت

افسوس که در زمین همین محبس تنگ

ابلیس شده فرشته ها را بگرفت

**********

ما زاده ی آدمیم و آدم باید

چون هستی ما بسته به یک دم باید

گر یک دم ما نه رسم انسانی باد

بهتر ز جهان دمی چنین کم باید

**********

با عقل بشر میشود آرامش داشت

بر جای جدل بدین سرا رامش داشت

آری بشر امروزه به جائی برسید

انسان شود و لیاقت نامش داشت

**********

گر مهر و محبت از میان بر خیزد

نام بشر از هر دو جهان برخیزد

بی مهر و محبت آدمی آدم نیست

نامش ز سریر آسمان برخیزد

**********

هر گل که شکوفه بر زند روی زمین

باشد رخ و عارض یکی زهره جبین

آن گل که در او گلش شود پرورده

خاک دل عاشق است و معشوقه نشین



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 | 18:39 | نویسنده : اکبر یزدانی
ما را خیال روی او سرگشته ی صحرا کند

دیوانه و مجنون کند ، شیدا کند ، شیدا کند

در خواب میترسم که لب گوید ز وصفش بوالعجب

وان وصف گیسویش ز لب ، سر مرا افشا کند

دم سالها بستم فرو در دل نهادم نام او

میترسم ازاین دل که او آخرمرا رسوا کند

جز با زبان دیدگان در خود نمیبینم توان

تا گویمش درد نهان شاید که درمانها کند

ازآیه کی بینی خطا ای جان جانانم بیا

تا دیدنت دردل مرا صد شعله اش برپا کند



تاريخ : دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | 19:21 | نویسنده : اکبر یزدانی

بنوازیم چو یارا به کلام خوش گواری

به ملاطفت بخیزی چو به بوسه ای کناری

به خیال گل نباشم چو بخاطرم در آئی

که تو خود گلی و باغی و زلال جویباری

چو به خواب من در آئی و بگیرمت در آغوش

ندهم چنین سیه شب به پگاه نو بهاری

تو بگو چگونه خواب از سر مردمم زدایم

اگرت بخواب بینند و سر آید انتظاری

همگان دهند پندم که قرار دل پسندم

سر آن ندارد این دل که پذیردم قراری

دل آیه کودکانه همه در پیت دویده

به چه گونه اش بگویم که حذر کن از شراری



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:25 | نویسنده : اکبر یزدانی

سرو بستان خجل از ان قد رعنا که تو داری

لاله ی صبحدم است آن رخ زیبا که تو داری

دو کمان حاضر و آماده دوصد ناوک مژگان

بهر خون ریزی ما تیر  مهیا که تو داری

چشم نیست آن ، چو دوزنگیست بگو لشکرخون ریز

من تنها و تو و لشکر اعدا که تو داری

لب چه گویم که چو شهد است شکر خواه و شکر ریز

همچو یاقوت و در آن لعل مصفا که تو داری

یوسفم بی شک در چاه زنخدان تو لغزم

محو آن نقش رخ و روی زلیخا که تو داری

آیه تنها نبود کشته آن تیر نگاهت

بس فدائی بره نرگس شهلا که تو داری



تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 | 13:17 | نویسنده : اکبر یزدانی

جناب آقای جنتی سلام

تبریک صادقانه که در این جایگاه خدمت از مجلس شورای اسلامی رای اعتماد کسب نموده اید و امید که در این برهه زمانی بتوانید هر چه بیشتر راهگشای مشکلات مردم این سرزمین کنهسال خصوصا قشر هنرمندان از هر سنخ و صنف باشید و خاطر حزین اصحاب هنر در این ملک را باعث نشاط و شور چرا که حافظ شیرین سخن میفرماید :

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد .

و جداً با خاطری حزین نه شاعر شاعر است، نه نویسنده نویسنده ؛ نه هنرمند سینما و تاتر دل و دماغ کار دارد نه مجشمه شاز و نقاش که هر یک از آنها وقتی باعث اعتلای هنر یک سرزمین میتوانند شد که آزادانه فکر کنند . شعر بگویند و قلم بر بوم کشند . هنر عرصه ای است که تاج سر آفرینش است و هنرمند در هر جا رود قدر ببیند و بر صدر نشیند که چنین باید و نیست . این روز ها هنر سفارشی میخرند و هنر به سفارش نیست ، به کار دل است . باید الهام شود . حتتی جلوتر برویم باید سینه هنرمند از هر نوع اش این وحی کائنات را دریافت کند تا بتوان در ظرف قافیه اش ریخت یا قلم را در رنگ جولان داد یا سنگ نتراشیده ای را به صورت یوسف و صدای ساز را نوای داودی ساخت و هنرمندی که باید :

جمله را صد بار سازد پس و پیش

تا نرنجاند کسی از دست خویش (اکبر یزدانی )

چگونه میتواند ادای دین کند . البته بگذریم که بغیر از آن قلم بدست خود نیز ملاحضاتی دارد که بر آن افزوده میشود . این خود سانسوری بتر از اصل موضوع است قلمی که نتواند در خدمت مردم و مکتب و ملکش باشد . همان به که نباشد و میبینید که نیست خیلی کسان قلم نهاده اند و سر در جیب تفکر . این سکوت ، نگفتن ، نتوانستن گفتن مرگ هنرمند است ، دق میکند ، ورم باد میگیرد ، غمین میشود ، ایوب وار کنج عزلت گزیده برای خودش مینویسد و به استناد الصبر و مفتاح الفرج منتظر تا کی بتواند حرف دلش را بزند . اما نه صبرش صبر ایوب است اگر درد و مشغله اش بیش از اوست

با غم ایوب نیست رنج مرا نسبتی / صبرم ازاو کمتر و دردم از او بیشتر (هلالی جغتائی)

اینگونه میشود که زمانه برای بر بام بردن دستی گشاده میابد ولی یک یوسف را توان از چه در آوردنش نیست هنرمند هنر مشرو عش را خواستار ارج نهادن است و این توقع زیادی نیست ، کسی که صورتک خر را به صورت میزند ، برای خود دم میگذارد و روی سن جفتک میاندازد که نقشش را زیر پوستی انجام داده باشد خر و خل و دیوانه نیست . برای خودش فلسفه دارد . مردی که در یک شوی کودکانه پستانک به دهن ظاهر میشود به قول معروف ( یک چیزش نمی شود ) بلکه هدف دارد . شادی مردمش هدف اوست او میداند که اگر با این روال بگذرد روزگار چنان ضربه ای به روحیه اجتماعی مملکتش میخورد که یا جبران پذیر نیست یا بهرام گوری باید و استخدام دسته های کولی . همین هنرمند اگر تقاضای وامی کند اگر نیازی پیدا کند و مراجعه نماید جوابی جز نبودن بودجه، نیست  ندازند،با وجودی که بودجه های فرهنگی گاهی برای مورد های دیگر هدیه میشود . با این تفاصیل آنکه میبیند هنرمند است و هنرش بی مشتری عرضه نمیکند ، هنر هنرشناس میطلبد و قیمت دارد صائب بیت زیبائی دارد :

از آن کنج عزلت برنیارم سر که یوسف را / خطر از قیمت نازل فزون از چاه میباشد

و این بیچارگی را غمخواران هنر نشناس بر او تحمیل میکنند . هنرش را قدر نمیدانند خودش احترامی که سزاست نمی نهند تا فریادش بر آسمان رود .

چاره جویی های غمخواران مرا بیچاره کرد / این گره در کار من از سوزن عیسی فتاد

بارها رهبر معظم و علمای اعلام نبود شرایط مساعد اجتماعی را گوشزد نموده اند . شادی مشروع مردم را خواستار شده اند اما باز هم آنانی که همه چیز را در غم و اشک و گریه میدانند مورد پذیرش ، اگر قلمی شعری عاشقانه ، ترانه ای شور انگیز ، شعری حماسی ، سرود گوئی باید روی دستش بماند . لاقل در این هشت سال که اینگونه بوده است ( سه هزار بیت شاهنامه به زبان ترانه های کودک ) نوشته راقم سطور که با بزرگان و اساتید فن نیز صحبت شده و کسانی مهر تایید بر آن زده اند که از بزرگان ادب این ملکند اما نه ارشاد و نه هیچ ارگان دیگری جهت چاپ آن روی خوش نشان نداد . همه انتظار نوشتن در حوزۀ مذهبی شده است . مانند ( پرواز در اندیشه ، گفتگو با حق ، خورشید فرزانگان ) که در مقاله ای با مضمون مقصر کیست نقد شد . از یک نویسده که جداً جای تعمق و تفکر دارد . مذهبی نویسی استاد این کار را میطلبد . هر کاری استادش را باید جست . کار هر کس نیست که قلم بردارد و درباره مذهب بنویسد چرا که :

کسی کو آدمی را کرد بنیاد / کجا گنجد به وهم آدمیزاد

آنچه دربارۀ دین و خداشناسی و پیامبران نوشته میشود باید از زیر قلم یک دین شناس و دین پژوه تراوش کند . به غیر از این دین پذیری را نه که ترویج نمیکند که خواننده را دین گریز خواهد کرد . کم نیستند چنین کتب .

افکار انسان باز شده است . مشغله فراوان است و انسان کاوشکر چون ذاتاٌ رو به اعتلاست کارش مشکلتر و هنرمندی توانمند تر میطلبد تا هنر را نردبان ترقی جامعه اش سازد .

آدمی چون در مراتب رو نمود / مرتبه بر مرتبه علمش فزود

چون فزونتر گشت علم آدمی / کار بروی گشت مشکلتر همی ( نور علیشاه )

پس اگر حتی یک نوشته رنگ و بوی مذهب را نداشته باشد ولی باعث گرایش مردم به علم و مذهب گردد بسیار گزین تر از آن است مذهبی باشد و مردم را بتازاند .

شرابی کز و کفر ایمان شود / اگر مور نوشد سلیمان شود

یارتان دادار

با احترام : اکبر یزدانی



تاريخ : یکشنبه دهم شهریور 1392 | 1:11 | نویسنده : اکبر یزدانی
گفت شمعی در شب تاریک مر پروانه را
آتشم پرهیز کن از هم نشینی با منی
گر چه نورم در دل تاریکی اما آتشم
زندگی میبازی ار گیری رفیقی چون منی
نور میپاشم که بیند چشم بینا راه خویش
بعد از آنش راه پوید در میان روشنی
من همینم نور دانستن میان شام تار
دشمنی جویم به تاری و شب اهریمنی
حال خود دانی به دانستن خطر کردن بود
یا خطر جو یا که میر و راه باز رفتنی
میتوان رفتن به تاریکی و در خود گم شدن
میتوان با نور همره گشت در جنگیدنی
گفت پروانه مرا از جان نثاری باک نیست
لیک خوش گفتی و خوشتر باد این بشنودنی
جنگ و جنگیدن بود کاری بسی از عقل دور
میتوان بی جنگ ، بودن رستم و روئین تنی
گر بیفشانی تو نورت را بر این ایام تار
شب ندارد چاره ای غیر از فرار و رفتنی



تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 22:3 | نویسنده : اکبر یزدانی

صبحدم بود

شور بلبل بود

عرق شرم بر تن گل بود

ده هنوزم به خواب دوشینه

بره و میشمان به آغل بود

رنگ سیمینه بود رنگ سپهر

پای خورشید در تعلل بود

من سر آب باغ بالائی

دل و فکرم کنار سوگل بود

از زحل مطربی و شادابی

رقص ناهید در تسلسل بود

ناگهان کاغذی بدست باد صبا

برسیدم که پیک آمل بود

در ورق عکس شیر زنی

که نگاهم بر او تحمل بود

شور و سر زندگی در او دیدم

و نگاهی نه از تغافل بود

شعر و شورش چو رعد توفنده

به لطافت چونان تنسگل بود

عشق مردم در او چو اقیانوس

لاله را همنشین سنبل بود

عکس سیمین بهبهانی بود

خود گل و عطر گفته اش گل بود

تنسگل : بر وزن تن از گل میوه ای از پیوند آلوچه و زرد آلو که لطافت رسیده اش آنچان است که حمل آن بسیار مشکل است بهتر بگوییم ،ممکن نیست (ارغنون،م . امید )



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 | 22:29 | نویسنده : اکبر یزدانی
چند ساله بازار کفش و پیراهن چینی شده

قند شیرین،شکر و کشک و روغن چینی شده

هسته از باغ عمو پوتین گرفتیم و یقین

چکش و تیر و تابه،هسته شکن چینی شده

همه چی چینی شد قطاب و حلوا تق تقوک

عرق کاسنی و نعنا ، نسترن چینی شده

یه روزی پیره زنی تو صف مرغ ناله می کرد

ننه تعجب نداره عروس من چینی شده

چیزی نیس کپی نشه تو چین ، بگو مهر نماز

تسبیح و مهر تو سجاده من چینی شده

کپی حافظ و سعدی رو زدن عینهو اصل

بچه ها خود بخدای مام وطن چینی شده

باغ جنت که تویه شیرازه و باغ ارم

به نظر اصله میگن باغ عدن چینی شده

پر سیمرغی اگر گیرت بیاد تو این زمون

کپیه ، معلومه تو آتیش زدن چینی شده

فالوده یزدی و حاجی بادوم و باقلوا

سپری ، تیر آهن و میخ چدن چینی شده

دیگه تولید شوخیه یه جوک خنده دار شده

جک و شوخی و مزاح و خندیدن چینی شده

کوفته تبریزی و آش سبزی شیرازیا

شایدم شایعه هست اما میگن چینی شده

دستمال یزدی که معروفه و معلومه کارش

نمیاد به کاری غیر از مال...دن چینی شده

بسکی بستن به ناف ملتمون فیلم چینی

روش خوندن و رقص و جنگیدن چینی شده

چشممون بادومی شد بسکی دیدیم جنس چینی

یه ریزه دقیق بشی چشمای من چینی شده

با تلسکوپ های چینی برا اصتحصال ماه

شکل ماه رمضان وقتی دیدن چینی شده

همه جنسا چینی از خوردنی و پوشیدنی

دیگه کم مونده بگم روزه شدن چینی شده

جیب کل چینی ها پر شده از ریال ما

دیگه ین قدیمی شد چون که تومن چینی شده

هر چی آشغال میسازن پر نمیشه بازار ما

پودر بچه ، سورمه و شامپو بدن چینی شده

پنی سلین هر کی که زد فوری میره پیش خدا

پنی سلینش چینی ، آمپول و سوزن چینی شده

دیگه تولیدی نمونده همه ورشکست شدن

پنبه کار و پنبه چین و پنبه زن چینی شده

الهی سود کلونت بشه پنسلین حاجی

از همون نوع چینی که سر سوزن چینی شده



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 | 22:27 | نویسنده : اکبر یزدانی

میهنم امروز

دیگر خط فرضی نیست

مرزی نیست

من نگاهم گوژ این گردنده ی بی وقفه چرخان را

پهنوشت خطه ی سوزنده ی بی آب و بی نان را

میکند دنبال

«آفریقا»

او حصاری شد

خون سرخش در رگ تک تک سیاهان

سیل سیالی شد و

بی وقفه جاری شد

او سراسر عشق

او سراسر زندگی

«ایمان»

او نگاهش نور

او کلامش شور

بر کف دستش مطاع جان

«ماندلا»

قصد رفتن کرده ای ای مرد

از پس یک قرن

قرنی بی آرام

از پس صد سال رنج و درد

راه رفتن را بباید رفت

من نمیگویم نرو هرگز

لیکن اکنون نه

این زمان برگرد

مرگ را باید خوش آمد گفت

از برای تو نه «نلسون»

وقت بسیار است

«نه حالا»



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 10:7 | نویسنده : اکبر یزدانی

حسنی نگو طلا بگو

رفیق بچه ها بگو

حسنی دیگه بلا نیست

تنبل، تنبلا نیست

توی کلاس زرنگه

تمیز، خوش آب و رنگه

درساشو خوب می خونه

عاقل شده، می دونه

هر کی می خواد عزیز شه

اول باید تمیز شه

درسهاشو خوب بخونه

باید باشه نمونه

لباس و کفش و دستاش

عالیه مثل درساش

چه مدرسه چه خونه است

یک پسر نمونه است

این حسنی با اون حسن

فرقه می کنه هزار تومن

اونی که به مکتب نمی رفت

هیچ جا سر وقت نمی رفت

ننه اش می گه شکر خدا

حسنی کجا و این کجا

پسرم مثه دسته گله

درسخون و نمره اوله

این حسن اون حسن نیست

کارنامه اش پر از بیست

می گه می خوام طلا باشم

الگوی بچه ها باشم

هر کی که بوده تنبل

شروع کنه از اول

درسخون بشه تمیز شه

تا مثل من عزیز شه

می خوام بشم مثل بابا

وکیل، وکیل بچه ها

درس وکالت بخونم

ماده و قانون بدونم

تا نور حق سایه نشه

حق کسی ضایع نشه

دفاع کنم مثل بابا

منم از حق بچه ها

واجبتر از آب و نون

آرامش است و قانون

معلومه حق هر کسی

تو قانون و تو دادرسی

هر آدم هر کجا باشه

پولدار باشه گدا باشه

مساویند تو قانون

برای کار و درمون

بچه باید بدونه

حقی داره تو خونه

حقش تو اجتماع چیه

حق مامان بابا چیه

حسنی که قانون دونه

قانون و خوب می دونه

قانونو دونه دونه

برای شما می خونه

می خواد بگه براتون

هر چی که هست تو قانون

بدون قید و بندی

از حق شهروندی

حق مامان حق بابا

حق شما، بزرگترا

حرف های راسی راسی

از قانون اساسی

حق من و حق شما

حق تو ، تو مدرسه ها

قوانین خدائی

قانون راهنمایی

هر حقی که تو داری

از اون خبر نداری

تو هر جایی که دیدی

یا از کسی شنیدی

حسنی می خواد وکیل شه

همون برات دلیل شه

بردار بخون با دقت

هر سطرشو با لذت

تا که نمونی نادون

پی ببری به قانون



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 18:6 | نویسنده : اکبر یزدانی
زن با فریاد همسرش را صدا زد چنان که مرد بنده خدا تا چند دقیقه زمین و زمان را گم کرده بود و هنوز متوجه نشده بود چه خبره .

زن گفت : مرد ، لنگ ظهره نمیخوای سر کار بری ؟

مرد گفت : خانم من همین الان هم سر کارم و دارم استفاده میبرم . فکر کردی اگه یه روز پول در نیارم زندگی شما از کجا تامین میشه .

زن گفت : تو که راست میگی پدر کسی بسوزه که باور کنه . مرد حسابی یه هفته است مغازه رو بستی و توی خونه پاتو انداختی رو پا اونوقت میگی کار میکنم . چشمای بابا قوری آورده من هم باید یه چیزی ببینه تا باور کنه . حرف و حرف که نشد کار . نکنه تازگی ها با اجنه و از ما بهترون دست توی هم کردی . مرد حرف زن رو قطع کرد : خانوم اجنه و از ما بهترون کدومه . نیازی به همدستی این مخلوق غایب خدا نیست برو جائی رو دم کن که تا منو داری غم نداری . زن شکلکی در آورد و با یک صدای (اییییییش ) از در خارج شد . با عصبانیتی که از حرکاتش معلوم بود با سرو صدا کتری آب کرده روی گاز گذاشت و چند دقیقه بعد دوباره مرد را که در یک لذت بین خواب و بیداری غوطه میخورد بیدار کرد . چای آماده است نمیخوای پاشی . مرد آبی به صورت زده و سر میز صبحانه نشست و با بی میلی شروع به خوردن چای نمود . هنوز خستگی توی تنش مانده بود و گاهی دهنش تا بناگوش باز میشد . زن گفت : خوب حضرت آقا بگو ببینم توی هفته گذشته چند کار کردی که منتش رو روی سر من داری ؟

مرد پس از هورت کشیدن ته استکان چایی گفت : خانوم این روز ها باید با مغزت کار کنی نه دستت . من یک هفته مغازه رو بستم توی این یه هفته از برج بگیر تا مایع شوینده پولی پول گرون شده یعنی مغازه بی مشتری از مغازه ای که مملو از مشتری باشه بیشتر استفاده داشته . زن تازه فهمید جریان چیه . قیافه بی بی فاطمه توی نظرش نقش بست . همسایه ای که با دو تا بچه زندگی میکرد و با رخت شوری و کلفتی توی خونه این و اون بچه هاش رو زیر پر و بالش داشت . حرف های فاطمه خانوم توی گوشش مثل پژواک صدایی که از کوه برگرده صدا میکرد . بی دین ها تا میبینن جنس رو به گرونی هست نمی فروشن و جنسی که حلالش بیست درصد استفاده است با چند برابر قیمت بعد از یک هفته تعطیل کردن مغازه به خلق الله قالب میکنن . الهی خیر نبینی مرد چند روزه مغازه اش تعطیل بود امروز که رفتم برنج دو هزار تومنی رو چهار هزار تومن حساب کرده و میگه گرون خریدم با وجودی که دکمه سر آستینم هفته پیش افتاد توی همین گونی برنج و بعد از چند روز پیداش کردم .

رنگ زن قرمز شد . سرش داغ شده بود . دیگه قیافه شوهرش رو گرگی که داره بی بی فاطمه رو تکه تکه میکنه میدید . پوزه شوهرش پر از خون بود . چشم هاش عین آتش سرخ شده بود وقتی مرد دست برد که پس از چای خوردن  سیبیلش رو پاک کنه فریاد زن بلند شد .

گرگ ، گرگ ، شما گرگید ، شما انسان نیستید و از سر میز بلند شده و از میز فاصله گرفت . مرد وحشت کرد . بلند شد و به طرف زن رفت و گفت : مگه دیوونه شدی زن ؟ چی میگی چرا داد میزنی ؟

زن به طرف در خروجی فرار کرد و وارد کوچه شد . بی بی فاطمه میخواست سر کار بره که زن زیبای حاج کاظم بنک دار با سر و وضعی ناجور وارد کوچه شد و حاجی کاظم مات و مبهوت ایستاده و نمیدونست چه کاری از دستش ساخته است .چند سال بعد که حاجی کاظم بنکدار خونه رو فروخته و از اون محل رفته بود .

بی بی فاطمه نشسته بود مقداری سبزی لهیده را پاک میکرد و دو سه زن همسایه دایره وار دورش نشسته و مشغول صحبت بودند . بی بی فاطمه میگفت : بعله حاجی خانوم چوب خدا بی صداس خدا حق الناس را توی همین دنیا از آدما میگیره . حاجی کاظم حتی مغازه اش رو هم فروخته و خرج زنش کرده اما هنوز وقتی حاجی رو میبینه فریاد میزنه و کمک میخواد میگن حاجی رو به صورت گرگ میبینه . الله و علم .



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 18:4 | نویسنده : اکبر یزدانی

از شهر بابکی و بر این شهر افسری

افسر به نام و بر آن شهرتان سری

در سفته ای تو در این شهر کهنه سال

زیرا قلم زنی و قلم را فسونگری

از خامه ات چو تراود حدیث دل

بر دل نشیندم تو بگو پند خواهری

هر زرگری که زرگر و گوهر شناس نیست

ارزان مکن قیمت و مفروش سرسری

آری اگر بپای کسی ریزی از خلوص

ریزش بپای آنکه بود مرد و مهتری

حجت کلام ناصر خسروست بهر ما

در دری که بریزد به هر دری

گوئی در این زمانه خریدار کم بود

لیکن طلا خود بنماید به مشتری

شعرت طلاست خرج مطلا نبایدش

گوهر نما عرضه ، به بازار گوهری

گیرم که شعر تر نخرد کس چو هیمه اش

از بهر پخت نان به تنوری ز گردری

غمگین مباش خواهرکم میرسد زمان

آری زمان مردی و مهر و قلندری

واگویه کن به دلت شعر نغز را

اما مریز در سخن را به هر دری



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 19:15 | نویسنده : اکبر یزدانی

با وجودی که این روز ها جهان به واقع دهکده کوچکی بیش نیست . با وجودی که احساسات ناسیونالیستی امروز باید زمین را در بر بگیرد و از یک قطعه ی خاک این کره خاکی فراتر برود . با وجودی که هر اندیشه ای امروزه یاید جهت بهبود زندگی جهانیان ، حفظ حرمت مردم زمین و خوشبختی بشر باشد . با وجودی که توهین به هیچ زبان و دین و مذهبی و هیچ کشوری را روا نمیدانم اما من قبل از هر چیز باشم و هر کس باشم با هر ایده و عقیده ای که باشم ، ایرانی ام و تحمل توهین به مردمم ، به کشورم ، به بزرگان دیارم را نخواهم داشت .

هرگز دهن کجی دیگران به فرهنگ و آداب و رسوم کشورم را قبول نخواهم کرد . گذشته ی گذشتگانم را با افتخار به زبان می آورم و بدان افتخار میکنم . انسانیت بزرگان و پادشهان این دیار را قابل ستایش میدانم و به جد به هموطنانم پیشنهاد میکنم به قول رادمردی چون علی ( ع ) تاریخ گذشتگان خود را خوانده و از آن درس بگیرند . درس آزدای و آزادگی ، درس انسانیت و انسان دوستی ، درس مهربانی و تلاش و آبادی و آباد گری تا به راحتی افرادی تاریخ قلب شده را به خورد آنان ندهند و عظمت و بزرگی بزرگان و صالحان این دیار را زیر سوال نبرند و ما نیز مدت ها وقت ننهاده و دروغ های شاخدار آنان را باور نکنیم .

 سریالی را پخش مینماید به نام حریم سلطان و اکثر خانواده های ایرانی مشتاق دیدار آن هستند . کسانی بدون آن که بدانند هجمه فرهنگی GEM TVشبکه

آرام آرام بر دیدگاه آنان تاثیر می نهد ، بدون آن که متوجه شوند چگونه با وقت نهادن و تماشای این سریال هر چه را سازنده ی این فیلم میخواهد به خوردمان میدهد و در باورمان مینشاند . ساعت ها وقت خود را پای ماهواره میگذرانند ، همین جا باید گفت ( رگ گردن بعضی کلفت نشود که باید ماهواره را جمع نمود که راهش نیست ، بعضی نگویند بگیر و ببند را باید بیشتر کرد که نتیجه عکس میدهد )

هر گزینه ای و هر مبارزه ای راه خود را دارد . هجمه فرهنگی پدافندفرهنگی میطلبد . در عجبم با این همه شخصیت های گرانقدر جهانی ، این همه اسطوره ، این همه جای دیدنی ، این همه جشن ها و شادی ها در فرهنگ غنی ایرانی و آریایی دست تهیه کننده گان ما آنقدر خالی است که وقت مردم ما را حریم سلطان ساخته کشور ترکیه بگیرد . گفتم مهم نیست کی و کجا و چگونه این سریال را تهیه نموده است . مهم نیست چه دست و سیاستی پشت این جریان باشد ، مهم نیست این هجمه را با چه ایده و عقیده ای شروع کرده باشند . مهم دروغ پردازی و دروغگویی نویسنده و تهیه کننده این سریال است که منشور کورش را از زبان سلطان سلیمان عثمانی بازگو میکند . منشوری که هست ، انکارش نمیشود کرد ، صاحب دارد و به وسیله بزرگترین باستان شناسان بشری خوانده شده اما وقتی خودمان برایش ارزشی قائل نشویم چه کسی میخواهید برای آن دل بسوزاند ؟

آیا تهیه کننده گان ما از جنگ چالدرانبی خبرند . همان دورانی که در این فیلم سلطان سلیمان برخوردش با شاهنشاهی ایران آن گونه است که رایزنش را انگار به کوره دهاتی میفرستد و به او دستور میدهد در دیار عجم کند و کاو کندآیا آوازه پادشاهی شاه تهماسب دراقصی نقاط جهان بگوش چهانیان نرسیده.تاریخ رابررسی کنیددربارصفوی آنروزاگرازدربارسلیمان خان بالاترنباشد کمترنیست.

چرا در زمانی که کشورهای دیگر با دروغ و تاریخ سازی قصد هویت بخشی به مردمانشان و کشورشان را دارند ما داشته های حقیقی خود را قدر نمیدانیم .

آمریکا ، همان که سرزمین کفرش میخوانیم ؛ همان که شیطان بزرگش قلمداد میکنیم دزدی به نام جسی جیمز را آنقدر بزرگ میکند که اسطوره میگردد . بله یک دزد سر گردنه را یک دزد قطار را با رنگ و لعاب شجاعت و خوب تاختن و کارهای خارق العاده و با استفاده از امکانات سینمایی و جلوه های ویژه قهرمان جلوه میدهد اما ما کسی مثل ستار شاهسون را در جنگ چالدران و جانبازی او را جلوی سپاه ینی چری ندیده میگیریم ، آیا زندگی هر یک از جانبازان راه این دیار و نخبگان از جان گذشته این سرزمین فیلمی نمیشود که نسل جوان ما به گذشته اش افتخار کند ، ستار خان و باقر خان و افتخار آفرینان مشروطه را پشت غبار تاریخ به فراموشی میسپاریم چشم بر زندگی اسطوره هائی چون سیاوش میبندیم ، رستم را در دردناک ترین حرکت و اندوهناک ترین تراژدی که کشتن فرزند است برای حفظ وطن تنها و بی کس رها میکنیم . پرفسور حسابی را که تجدد این مرز و بوم مرهون زحمات بی شائبه اوست و وقتی آدم سرگذشت این مرد علم و عمل را میخواند شرمنده میشود که بگوید من هم کاری برای کشورم کرده ام . به طاق نسیان میکوبیم و این همه مبارزین وطن پرست و دینی خود را در لابلای اوراق تاریخ پنهان نموده برایشان اهمیتی که حق آنان است و لایق آن هستند  قائل نمیشویم .

 وقتمان در حوزه قبرستان و گریه و زاری میگذرد و طنزما ن سریال حیف نون میشود که بازیگر پشت در دستشوئی سر و صدا کند که صدائی دیگر شنیده نشود . هنرمند آرزوی داشتن نقشی از بزرگان دیارش را به گور یبرد . باید وقتمان حرام سریال حریم سلطان گردد .

وای بر ما ، چند صد سال قبل حکمای ما ، فلاسفه این دیار و ادیبان این مرز و بوم فریاد بر می آوردند :

                                   بزرگش نخوانند اهل خرد                                          که نام بزرگان به زشتی برد

اما باز هم متنبه نمیشویم ، باز هم تاریخ را از دریچه تاریک باز میکنیم ؛ باز هم خدمت و خیانت افراد را با هم نمیگوییم و برای خوب جلوه دادن خویش همه بزرگان خویش را چه زنده و مرده قدر نمیدانیم و جوانان و فرزندان این دیار را به حقیقت تاریخ فرا نمیخوانیم تا آنان نیز راه خدمت را در پیش گیرند و حتی خیانت گذشتگان را به قول لقمان که ادب را از بی ادبان می آموزد سر مشق کار خوب خود قرار دهند .

هر یک از ما چنان در بند جانیم که گوئی خداوند فقط یک موجود زنده روی زمین خلق فرموده و آن من نوعیست باید آن چنان حفظش کنیم که بقای بشر نابود نشود و این ترس چقدر مسائلی از جان عزیزتر را چقدر افتخارات از جان گرانقدر تر را از دستمان میگیرد . وای بر ما

دوباره بگویم من قبل از هر چیز که باشم و هر کس باشم با هر ایده و عقیده ای ، ایرانی ام . از من نخواهید هر توهینی را به ایران و ایرانی بشنوم و لب فرو بندم .

باشد که سران و بزرگان این دیار ، استادان من ، قلم به دستانی که از هر یک کلامی آموخته ام و تا ابد خود را مدیون آنان میدانم و در برابر زنده و مرده آن ها احساس بندگی میکنم مورد قدر و منزلتی بیشتر قرار گیرند . زندگان این دوران بیشتر و بیشتر احساس مسئولیت نمایند ، هنرمندان دیارم ، تهیه کننده گان کشورم دست به کارهائی بزنند که لیاقتش را دارند ، بازیگران فرهیجته ایرانم در هر پوستی جلوی دوربین نروند و خود عاملی نشوند  آنان که قصدشان به هیچ انگاشتن ایرانی مسلمان است راهی دیگر پیش نگیرند . ایران و ایرانی در این برهه زمان لایق  جایگاهی است بالاترووالاترازاین که هست باشدکه  باهرایده وعقیده باهرمرام ومسلک دربزرگی ایران کوشیده وبرخود ببالیم کشوروزمینمان برایمان مهم است.  خداوند در قرآنش میفرماید :

لیس الانسان الا ما سعی

سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهیم چز با سعی خودشان بیاییدباوجود همه مشکلات سعی نماییم .ایران راآبادکنیم تا تکرارکننده افتخارات آن باشیم.

یارتان دادار



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 13:36 | نویسنده : اکبر یزدانی
نشسته بودیم توی تاکسی بحث داغ داغ بود یعنی من که نشستم از دل و دهان چهارنفرسرنشین آتش می بارید . راننده به قول قدیمی ها یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. وقتی مستقیم توی چشمت زل می زد، آن ته مردمک چشمش یک دریا اشک آماده طغیان بود. بغل دستش که نشستم، برگشت به طرفم وگفت: «آقای دکتر (حالا روی چه حساب کتابی دکترخطابم می کرد نمی دانم) آدم درد دلش رو به کی بگه از کی کمک بخواهد به کجا پناه ببره . توی این مملکت آدم ندار بیشترخرج داره تا آدم دارا ( یعنی نداری جریمه داره به خاطرنداری جریمه ات می کنند خدایی ببین راست می گم یا دروغ چند ماه می شه پول بیمه ام را پرداخت نکردم. یعنی نداشتم که پرداخت کنم می دونم جریمه توی شاخشه ، قبض جریمه سی هزار تومانی را پرداخت نکردم یعنی خدایی نداشتم که پرداخت کنم دو برابر می شه.» صدایی از پشت سر گفت: «ای آقا چیکار به این حرف ها داری؟ سرت رو بنداز زیر یه لقمه نون درار که زن و بچه ات گرسنه نباشند.» راننده توی آینه نگاهی به مسافر صندلی عقب انداخت و زیر لب گفت: «لاالله الا الله» و ادامه داد: «ای آقا سر بزیری دیگه بیشتر از این دیگه چه جوری سرم رو زیر بندازم همه چیز تش سرخن هر چه می دویی بازم هشتت گرو نه ته.» . یک مسافر دیگه گفت: «هشت گرو نه مال قدیما بود. الان هشتت گرو نوده.» دوباره مسافر سر بزیر قبلی گفت: «آقا چه کار به این حرف ها دارین؟ سرتون را بندازین زیر تو فکر یه لقمه نون باشین.» راننده صورتش سرخ شده بود و با نگاه سرزنش باری مسافر را زیر نظر داشت و زیر لب غرو لند می کرد. مسافر سومی که یک زن بود، گفت: «ای آقا هی میگه توی فکر یه لقمه نون باش، مثل این که توی این شهر و این کشور زندگی نمی کنی. یه نگاهی به آمار طلاق، اعتیاد، مرگ و میر جاده ای، مرگ و میر به خاطر آلودگی هوا.» مسافر سربزیر دوباره به صدا دراومد: «همه ی حرف ها درست، همه ی قول ها متین اما بهتره آدم سرشو...» که راننده به قول جوون جغله ها جفت پا رفت روی ترمز جوری که اگر دستم رو روی داشبورد نگذاشته بودم، سرم می رفت توی شیشه. برگشت و به مسافر سربزیر گفت: «برو پایین کرایه ات هم حلال شیر مادرت. برو و تا هر وقت خواستی سرت رو بنداز زیر و به دنبال یه لقمه نون باش ولی جون مادرت دست از نصیحت من بردار زهرمارم بشه یه لقمه نون. بگذار بگم چه مرگمه. اجازه بده گفتنی هایم را بگم شاید یه گوشی شنید.»

این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 13:35 | نویسنده : اکبر یزدانی
تاریخ پراست از فراز و نشیب های که در جهان انسانی پیش آمده است آفرین و مدح بزرگان ومصلحان و نفرین و لعن کسانی که با رفتار غیرانسانی خود روح آدمیزاد را زخم زده اند هرکسی بر اثر درصدر قرارگرفتن در جامعه انسانی به گونه ای واکنش نشان می دهد کسانی ظرفیت این صدارت را در خود دارند و شاید اگر حکومت جهانی را نیز به آنان ارزانی نمایند باز خود را نمی بازند و همانی هستند که بودند . بودند افرادی که از طبقات پایین اجتماعی برخواسته اند اماچنان معیار انسانی را ، خصلت های نیک آدمیزاد را رعایت نموده اند که چندین هزار سال از جامعه خود جلو بوده اند ، باعث مباهات جامعه انسانی شده اند ، آدمی به خود فخر می فروشد که خود را همنوع آنان بداند ، آزادی و آزاد اندیشی را از آنان بیاموزد و تاریخ نیز آنان را لقبی در خورداده است ، تاریخ است که کورش را کبیر و فردوسی را حکیم لقب می دهد این القاب را شخص و پادشاهی به آنان نداده است حتی جامعه هم عصر آنان نیز از دادن چنین القابی عاجزند و تنها تاریخ است که چنین بزرگانی را لقبی در خور می دهد تا در گذر زمان زنده ماند و نامی جاوید یابند ، کورش نه تنها مایه افتخار هر ایرانی بلکه جهان و جامعه انسانی را مایه مباهات است لوح گلی سخنانش افکار او را چند صد قرن از جامعه ای که در آن زیسته است جلوتر نشان می دهد در گفتاری از او می خوانیم که ( اگر کشوری تحت سلطه من مرا به پادشاهی نپذیرد با آنان نخواهم جنگید) و در این لوح به جا مانده که از نظر جهانیان اولین منشور حقوق بشر جهانی است با هرگونه تعدی و بی عدالتی ، برده و برده داری به مبارزه برخواسته است. اسناد به جای مانده آن دوران که انکار ناپذیر است و غیرقابل ترید مبین این مسئله است که شخصیت این مرد در زمان خودش به قول تاریخ دان آلمانی خانم هایر ماری کخ به معجزه بیشتر شباهت دارد چرا که در زمانی که دیگر مصدران حکومت در جهان آن روز از چشم درآوردن و دست و پا بریدن و گردن زدن سخن به میان آورده اند او از آزادی و حقوق یکسان بشر و نیکی و نیکوکاری سخن به میان آورده است اما تاریخ حافظه کل جامعه انسانی غیرممکن است کسی خدمتی را انجام داده باشد و خادم مردم باشد و به نیکی یاد نشود و باز امکان ندارد کسی خائن به مردمش بوده باشد و چهره ی کریه او را تاریخ تقدیس کند.خواندن تاریخ گذشته هرملک و ملتی بر مردم آن مرزو بوم فرض است اما خواندن سرنوشت خادمان و خائنان تاریخ بر سیاستمداران هر کشور واجب چرا که اگر مردم هم عصر مستبدی چون تیمور لنگ درزمان خودش از خوف و وحشت نگویند آنچه را لایق اوست پس از مرگش گفته خواهد شد و نام او جزء مردان ننگین تاریخ در کنار نرون و آتیلا و چنگیز نوشته خواهد شد و مردان امروزین نیز نباید با تعریف و تمجید تعدادی متملق فریفته خویش گردند و خود را تافته ای جدا بافته از اجتماع خویش بدانند چرا که امروز اگر زبان مصلحین، دربند مصلحت اندیشی باشد اما پس از آنها یک روزی یه جایی یه کسی پته آنان را روی آب خواهد انداخت و آنگاه است که تاریخ به قضاوت بنشیند.

این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 13:33 | نویسنده : اکبر یزدانی
در تاريخ هم كه نگاه مي‌كنيد ايراني خصلت هایي پسنديده دارد كه اين قوم را از خيلي اقوام ديگر متمايز مي‌كند. نوع دوستي و انسان دوستي، مهمان و مهمان دوستي، روحيه داري و جوانمردي و بسياري خصلت هاي نيك انساني كه باعث مباهات اين قوم است و همچنين افتخاري براي ما كه فرزندان آنانيم. اما خصلتي ديگر نيز در وجود و خون ايرانيان است كه گذشته از نيكي آن در حالت عادي و نرمال زماني كه به افراط و تفريط مورد استفاده قرار مي‌گيرد باعث بعضي مشكلات مي‌گردد و آن تعارفات زياد و بسياري است در همه ی زمينه‌ها. زماني اين مسئله بيشتر به چشم مي‌آيد كه مسئولين ما با هم و با همتايان خود در كشورهاي ديگر هم دچار افراط در اين تعارضات مي‌گردند. اين مقدمه را عرض كردم تا بتوان اين مسئله را مورد بحث قرار داد. بيكاري و گراني و تورم انكارناپذير است نه سباه نمایي است و نه دروغ و دغل رسانه اي حقيقي است كه هر چه بخواهند با توسل به آمارهاي آن چناني كتمانش كنند بدتر مي‌شود اين سد سوراخ را با انگشت پتروس فداكار نمي‌توان نگه داشت و اگر فكري عاجل در اين باره نشود باور كنيد اين سيل را در هنگان حركت نشايد كه بستن به پيل، بوشهر شهريست مهاجرپذير كه كارگران ايراني از اقصي نقاط ايران براي امرار معاش زن و زندگي را به اميد يافتن كار و توشه‌اي بخدا مي‌سپارند و به اين شهر مي‌آيند و به دليل ساخت و ساز بيشتري كه در اين شهر انجام مي‌شود به دنبال روزي خويش مي‌گردند اما مثل اين كه در اين بحران بيكاري عزيزان و مسئولين ما دچار همان افراط در تعارفات هستند ومهاجرين بيگانه‌اي كه بازاركاري را قبضه نموده‌اند و كارگر و استاد هنرمند در حرفه ی ساختمان را بي‌هيچ گناه و قصوري به جاشيه مي‌رانند درديد مسئولين ما ميهمان بوده و نبايد به آنان ايرادي گرفت. بگذريم از اثري كه اين عزيزان بر اقتصاد و بازار مصرف مي‌گذارند. بگذريم از اشكالاتي كه با ازدواج با زنان ايراني و به وجود آوردن هر يك گروهاني بچه برايمان توليد مي‌كنند.
بگذريم از مسائل امنيتي و قاچاق مواد مخدر و هزاران مسئله‌اي كه اين ميهمانان عزيز برايمان مي‌سازند و اگر همه اين مسائل را هم نديد بگيريم و حتي ماليات كه هر شهروندي براي بهتر شدن زندگي خودش و مردم اجتماعش ملزم به پرداخت آن است نيز بديده اغماض بنگريم اتفاق ديگري در حال وقوع است كه اگر مسئولين به همين روال ادامه دهند اطمينان داشته باشيد اين ره به تركستانست با توجه به عدم پرداخت بيمه و ماليات و شرايط زندگي اين عزيزان كه در خانه‌هاي نوساز و كارگاه ها اقامت مي‌گزينند و از پرداخت اجاره‌ خانه نيز معاف مي‌گردند قدرت بيشتري جهت مانور قيمتي دارند و كار را با قيمت هایي بسيار ارزانتر از كارگر ايراني انجام مي‌دهند در كار ساختمان به راحتي مي‌شود كاري را با قيمت متفاوت انجام داد حال شما در نظر بگيريد استا گچكاري شيرازي، اصفهاني، يزدي يا ترك و قزويني را كه اگر يك مشت گچ به او بدهيد با هنرش هر ديده‌اي را مسحور كارش مي‌كند به اين ماده ی بيجان باور كنيد جان مي‌بخشد، گل و مجسمه‌اي، اشكال زيباي هندسي كه با سر انگشتان هنرمندش ساخته مي‌شود روح افزاي هر هنرشناسي است. گچ را چنان برجدار ديوار مي‌نشاند كه يك موج و ناهماهنگي درآن ديده نمي‌شود. خوب اين كار قيمتي، دارد اما در اين انبوه‌سازي هاي بساز و بند از كارفرما يك گچ‌كار افغاني را با قيمتي نازل به كار مي‌گيرد. اين استاد چه كند يا بايد هنرش را كار زيبايش را به فراموشي بسپارد تا بتواند با قيمت نازل آن مهاجر رقابت كند يا بايد بيكار بماند و در اين بحران خون دل بخورد. از اين گذشته ادامه اين روال باعث عدم پرورش اساتيد و شاگردان آينده است. خيانتي كه به معماري و حرفه معماري آينده اين مرز و بوم مي‌شود و كسي هم در اين فكر نبوده و بديد نمي‌آيد. گچ كار مثلي بود و مشتي از خروار و گرنه در هر كاري خصوصاً صنعت ساختمان انبوه‌سازان از اين نمونه زياد مي‌توان يافت.
من رنگ‌آميز ساختمان چهل سال و اندي سابقه كاري را يدك مي‌‌كشم اضافه بر رنگ هاي جديد كارهاي قديمي اين حرفه را بياد دارم در برابر اساتيد صالحه حاضرم با هزار نفر به رقابت برخيزم از سنگ مرمر گرفته تا طرح هاي زيباي ديگر را كه نام بردن آنان در حوصله اين نوشتار نيست قادر به انجامم اما يك مهاجر افغاني چندين بلوك انبوه‌سازي را با سابقه‌اي چند ماهه صرفاً به خاطر بقول خودشان رنگ مال بودن به رنگ مالي مشغول است و كارگران اهل فن در اين كار مشغول سماق مكيدن هستند. مسئولين نياز به برخورد با اين ميهمانان ندارند، لازم نيست كمر به جلب و اخراجشان ببندند بلكه مثل هر جاي ديگر جهان آنان را شناسایي و در كمپ هاي نگهداري نمايند و به صورت اصولي و در توانشان از نيروي كار آنان سود جويند جالب است كه بعضي از شركت هاي دولتي و شهرداري ها نيز جهت به كارگيري نيروي آنان نسبت به ايرانيان راغبترند. دولت حتي اگر سالي چند ميليون شغل هم ايجاد نمايد و با مسئله‌ مهاجرين اصولي برخورد ننمايد گویي كاري در خور انجام نداده است چرا كه هر روز گروه گروه اين مهاجرين وارد و بازار كار را اشغال مي‌كنند خصوصاً باركود ساختمان چيزي حدود شصت درصد از بازار كار از آن متاثر خواهد شد كه اكثر مشاغل به وسيله اين عزيزان قبضه مي‌گردد كافيست نگهبان يك پروژه انبوه‌سازي افغاني باشد آن وقت است كه از سفت‌كار تا نقاش آن پروژه و وطن داران اين ميهمانند. با اين روال تا چندين سال ديگر اين برادران حتي توانایي تعويض جاي خود با كارفرمايان ايراني را دارايند و كارگران ايراني را براي ساختن برج ملا ممدجان يا گل آقاي افغاني اجير مي‌كنند همان گونه كه هم الان نيز كم نيستند مهاجرين عرب و افغاني كه سرمايه‌هاي كلان در دست دارند.
احترام به همنوع و نوعدوستي را اگر با تعقل، قوانين شرعي و عرفي كشور خود و نيز احترام به قوانين و موازين بين‌المللي همراه سازيم به نظر مي‌رسد هم اين عزيزان زندگي سختي را در پيش نداشته باشند و هم وجود آنان ما را از مهمانداري پشيمان نكند.
ميهمان گر چه عزيز است ولي همچو نفس خفه مي‌سازد اگر آيد و بيرون نرود

در نتيجه اميد كه مسئولين نيز فكري عاجل در اين مورد نموده و بازار از دست رفته كار كارگر ايراني را به خودش باز گردانند. در ضمن خود كارگران صنوف مختلف نيز با ايجاد اتحاديه‌ها و مجمع صنفي خود مي‌توانند شرايط سالم كاري را هم براي خود و هم هر انسان مهاجري از هر جاي جهان كه ميهمان ماست مهيا نمايند.

این مطلب در هفته نامه پیغام بوشهر چاپ شده است .



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 14:23 | نویسنده : اکبر یزدانی

یادش بخیر پدرمان نقل میکرد از پدربزرگش و او نیز نقل کرده بود از پدربزرگ خودش که توی اون زمان ارباب و رعیتی کشاورزی در ده نا کجا آباد بود به نام قلی پلنگ که مثل پلنگ جسور بود و زیر بار هیچ تنابنده ای نمیرفت آخه خورده برده ای با کسی نداشت که بترسه . گذشت تا یک روز ارباب دهکده الاغی به قلی هدیه کرد . ارباب بود و هزار مصلحت اندیشی شاید میخواست قلی پلنگ را به طرف خودش بکشد و حساب دستش باشه برای اون پلنگی نکنه الغرض زد و الاغ مرحمتی مرد و ماند یک قلی که بدهکار مرحمت ارباب بود . ولی پلنگی که این حرف ها رو نداشت بر اثر یک ظلم ارباب قلی مثل پلنگ توی روی ارباب براق شد که مگه طلب باباتو ازم داری زور میگی که ارباب گفت : بله . خری بهت دادم حالا هم دلم نمیخواهد زیر پای تو باشه . قلی هم که همه مردم ده از مرحمت اربابی خبر دار بودند مجبور بود گردن بگیره آخه تو مرامش ناحق گفتن جائی نداشت وگرنه میزد سر پوز ارباب و میگفت دادی که دادی . خرت مرد . هر کاری هم دلت میخواد بکن ولی قلی پلنگ توی خودش نمیدید که ناحق بگه پس گفت : ارباب گردنم از مو باریک تر خرت رو سوار شدم و مرد . بدهکارت هستم روی سر و چشم الان دستم تنگه به مجردی که وجه خر رو جور کردم تقدیم میکنم ، ارباب گفت : ارواح پدرت تو گفتی و منم باور کردم . فوری یه فکری نکنی کاری میکنم کارسون و قلی سرش رو زیر انداخت و رفت تا یه فکری بکنه .

یکی دو روز گذشت ارباب فرستاد که خر نیست جلش رو توقیف کنید و بیارید . گماشتگان ارباب فوری دستور را اجرا کردند . دو روز بعد باز هم خبری از قلی نشد آخه هنوز دستش باز نشده بود . ارباب فرستاد که خر مرده طویله اش رو قفل کنید و کلیدش رو بیارید . باز چند روز بعد بچه قلی رو گرفتند و توی طویله جا کردند و الغرض ظرف یکی دو ماه قلی مانده بود و یک دست لباس و ناموسش که دل شیر میخواست نگاه چپ بهش بکنه و چون همه چیزش رو ارباب به گروگان برده بود تا پول خرو بده مردم اسمش رو به جای قلی پلنگ ، قلی گروگان نهاده بودند .

قلی رو میگی طلب دنیا رو از مردم داشت و به همه هم گفت هر چند لازم نبود بگه همه وضعیت قلی رو میدونستن اما همه دستشون تنگ بود . هر کسی گرفتار کار خودش و سرش توی بدبختی خودش .

قلی یه روز زد به سرش و رفت و جائی که خر رو گود کرده بود و تمام استخوانهای خر رو در آورد کرد توی گاری و رفت ریخت جلوی خونه خان و همه بدهکارا رو صدا زد که همتون منو میشناسین . نه به کسی بد کردم ، نه گذاشتم کسی به من بدی کنه . تازه اگه کسی به کسی هم میخواست بدی کنه پیه من به تنش مالیده شده حالا این شما و این ارباب . طلبتون دارم و ارباب هم از من طلب کاره . پول هیچکس رو هم نمیشه خورد . اینکه اربابه و سر زور دستش خود دانید .

اول پچ پچ بود و بعد صداها بلند شد و کار به جائی رسید که ارباب گفت بابا بیائید تمام گروگانهای قلی رو پس بدید ما از خرمون گذشتیم جلش هم گیرمون اومد شکر.

غرض از گفتن این قصه :

چندی بود پول تلفن رو نداشتیم که به تلفن مرحمتی مخابرات برسونیم و قعطش کردن و شد یه طرفه . بازم دستمون باز نشد و یکبار دیگه از بیخ قطعش کردن تا طلبشون رو بدیم گردن ما هم از مو باریکتر تلفنی بود که استفاده کرده بودیم و باید پولش رو میدادیم اما جور نشد که نشد . به هر بدهکاری که زنگ زدیم دستش از ما تنگ تر .

وقتی مخابرات از قطع دو طرفه هم به جایی نرسید . تلفن صاحبخانه را هم که هم اسم تلفن پایین بود بود قطع کرد و تهدید کردن موبایل اون بنده خدا رو هم قطع میکنند یعنی اشد گروگان گیری.

دیدیم ای بابا یواش یواش همسایه ها دارن یه جور دیگه نگاهمون میکنن رفتیم سراغ بدهکار ها  توی این دوره که نمیشه دورهم جمع شد تک تک بهشون گفتیم جریان از چه قراره و خدا بخیر گذروند و یکی دو تاشون بعد گفتن چند متلک که مگه با شاخ آفریقا صحبت کرده اید که تلفون اینقده شده یا کمتر ور میزدید که نخواهید اینهمه پول بدید یا بابا رئیس جمهور هم پول تلفنش اینقده نمیشه ، بدهی را هر یک مقداری دادن تا پول تلفن رو پرداخت کنیم .

یکی از بدهکارا گفت : اربابم ارباب های قدیم لاقل التماس و تضرع سرشون میشد این اربابای جدید تا بدهیشون رو ندی سر زور دستشونه همه چیزت رو قطع میکنن تازه برای وصل مجدد پول جریمه را هم میگرن تا تو باشی نگی ندارم .

گفتم نه من قلی پلنگم نه اربابان اربابای قدیم وسایلشون رو هم هم نمیتونم جمع کنم بریزم در ادارشون ولی این کارو میتونم بکنم اگر قرار شد از این سر شهر به اون سر شهر زنگ بزنم این کارو نکنم صد تومان بدم اتوبوس و برم خونه طرف مفت و مجانی فک بزنم و دلی از عزا در بیارم  بدون اینکه یک نفر مدعی بشه هر چی رفیق همهراه و نیمه راه هم دارم بندازم دور تا خیالم جمع  بشه که ما هم میتونیم یه کاری بکنیم .

سایه ی همه مستدام



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 19:26 | نویسنده : اکبر یزدانی

این روزها معضلی به نام طلاق گریبان زندگی مردم را در این مرز و بوم گرفته است ، زن و شوهر ها بدون آنکه بدانند از کجا مشکلاتشان سر چشمه میگیرد و اکثر این مسائل بر میگردد به وضعیت اقتصادی نابسامان کشور هر یک یکدیگر را متهم به عدم کفایت در زندگی نموده و آخر الامر هم مشکلات خصوصا اقتصادی میشود ام المسائل و شروع جنگ از همین جاست و بعد فکر می کنند اگر دست از سر هم بردارند و هر یک به راه خویش برود راحتتر میشوند که صد البته این هم اشتباهی بزرگتر از اشتباهات قبلی آنهاست . تازه بعد از طلاق مشکلات عدیده شروع میشود . مشکلاتی جدید و بدون پیش بینی و وای به حال آن پدر و مادری که فرزندانی نیز در این بین داشته باشند ، در شهر یزد که آمار طلاق نگران کننده است ، زن باید زیر نگاه سنگین اطرافیان زندگی کند با شرایط سخت پس از جدایی دست و پنجه نرم کند و .... ! اما مرد بستگی به شرایط جدائی و بسته به مشکلات عدیده اش یک معضل بزرگ دیگر را باید حل نمیاد و آن پرداخت مهریه است که اکثرا بصورت سکه طلاست البته عند المطالبه آن روزگاران که سکه پنج هزار تومن بوده عقد نکاح بسته و الان باید یک میلیون تومان بخرد و ماهانه به سر کار خانم پرداخت نماید که در این مورد اکثر مردان و جوانان ناتوان اند این موضوع جالب زمانی جالب تر میشود که مرد توان خرید سکه را ندارد و قاضی بدلیل استنکاف ایشان را وارد استراحتگاه مینماید . جدا من فکر میکنم قضات دلشان برای مردان میسوزد وگرنه هیچ توجیهی برای زندانی کردن مردان جز فرستادن آنها جهت استراحت وجود ندارد .

سوال اینجاست  یک مرد ، یک نیروی کار ، پدر یک خانواده ، رکن اصلی و ستون نگهدارنده زندگی بدلیل عدم توان مالی آنهم بخاطر گرانی که بر او تحمیل شده و بدون هیچ تقصیر و قصدی از گردونه فعالیت اقتصادی و اجتماعی حذف میگردد و به آمار زندانیان عدیده اضافه میگردد مشکل کجاست قاضی ، قانون یا هر دو

باید از قاضی سوال کرد . حکم زندان برای یک فرد که اگر در حالت عادی و معمول کار کند ( خوب هم کار کند ) باز در امور زندگی خویش میماند چه توجیهی دارد .

اگر گفته شود قانون است که یک جای قانون میلنگد و این همه نماینده مردم باید فکری بحال این قانون نمایند و اگر قاضی خود به این عمل اصرار دارد باید ایشان را به این نکته توجه داد که خدائی اگر ایشان نیز دچار مشکل شود و مجبور بر طلاق دادن همسر خویش گردد با حقوق معمول خود ( بگذریم از قضات ناخلف ) چند سکه را توان پرداخت دارد . جالب است یک نیروی کار را از گردونه فعالیت حذف میکنند ، آمار زندانیان را افزایش میدهند و بعد در زندان دست به دامان خیرین و غیره و ذالک میشوند تا او را به زندگی برگردانند . این هیچ توجیهی به جز این ندارد که شما فکر کنید قاضی دلش به حال آن مرد بیچاره میشوزد و او را به استراحت اجباری میفرستد.



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 18:57 | نویسنده : اکبر یزدانی

به نام خداوند جان آفرین       حکیم سخن در زبان آفرین

سوگند به قلم ، سوگند به خداوند که به قلم قسم یاد میکند و قلم عالمان را از خون شهیدان برتر میداند . چرا که این قلم است که میتواند با نوشتن افکار عالمان مردمی را خون گرم در رگ جاری سازد یا اگر بدست نا اهلش در افتد خون جاری را در رگ مردمان از حرکت باز دارد . میتواند مردمی را به قله بلند معرفت رهنمون یا از فراز قله فرهنگ سرنگون سازد باشد که در این دوران وانفسای که الحق جای دارد همره لسان الغیب فریاد برآورد .

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف میشکند بازارش

مسئولین دقت بیشتری مبذول فرمایند و مسئولیت خطیر خویش را در نظر بگیرند که تاریخ با کسی شوخی ندارد و نام و ننگ هر دو ماندنی است . همانگونه که تاریخ بسیار نامهای بزرگ را در سینه دارد و نیز دورانهای ننگین را در خاطر . سه کتاب پیش رو دارم که هر یک را نگاهی اجمالی کافیست بدانید مسئولین فرهنگی فعلی اگر به خود نیایند در کدامین دسته در خاطره تاریخ ماندگار خواهند شد . چه بسا که در دوره آل مظفر حافظ پا میگرد و در این دوره حفاظ ، حفاظ عقل ، حفاظ آزادی ، حفاظ مهر ورزی و انسانیت که زندان هر یک از این خصلت های بشری و ندید انگاشتن آن چه ضربه مهلکی به پیکره اجتماع زیر ضربات تهاجم فرهنگی دوستان نادان و دشمنان مغرض توان از دست داده است کتاب پرواز در اندیشه ، گفتگو با حق و خورشید فرزانگان از برادر قلم به دستی به نام آقای محمد جواد شهیدی را مطالعه نمودم . پس با شماره ای که در کتاب موجود بود تماس گرفته و با نویسنده این سه کتاب مختصر گفتگویی فقط در این حد که هزینه چاپ و با خودشان  بوده است و ارشاد کرمان دست اندر کار مجوز این سه کتاب و گفتنی های دیگر از خامه ی ایشان در پیش گفتار کتاب آمده است که مغرضین در کرمان نمیگذارند ایشان کتابشان را به راحتی به چاپ برسانند و افتخاری برای شهر و کشورش باشد . من نقد ادبی ننوشته ام و با بضاعت خود جسارت نام نقد بر این سه کتاب را هم ندارم و امیدوارم بزرگان و نقادان ادبی احساس مسئولیت نموده و بازار آشفته ی این بازار مکاره را به حال خود نگذارند که هر کس پول داشت و توان چاپ هر گفته ی معقول و غیر معقولی را توان انتشار داشته باشد . اما با همه ی تفاصیل و عرض عرایضم باید گفت بیوگرافی نویسنده را نمیدانم پس برای او احترام و ارزش قائلم . همین که ایشان جسارت و جنم قرار دادن خود در معرض نقد نقادان را دارد و قلم به دست گرفته است ، برایم قابل احترام است . اما آنان که دست اندر کار نشر کتاب و ممیزی آن هستند ( وزارت ارشاد و دیگر عزیزان صنعت نشر کتاب ) آیا کتاب نام برده را یک نگاه سطحی نینداخته اند ؟ آیا اگر صرفا کسی پول داشت و توان چاپ کتاب ، هر گونه حرفی را میتواند به خورد اجتماع بدهد؟ آیا در دورانی که یکی از معضلات اجتماعی ما کم بودن سرانه ی وقت مطالعه است و جوانان ما گریزان از مطالعه ، ورود چنین کتاب هایی در بازار کتاب تیر خلاص بر مطالعه نیست ؟

بگذریم از این موارد این کتاب ها میخواهد در قفسه های کتاب خانه ی ملی غزلش در کنار غزلیات حافظ ، سعدی ، شهریار قرار گیرد . رباعیاتش ( اگر بشود رباعی گفت ) در کنار رباعیات خیام و مفتون و بابا طاهر بنشیند ، شعر نو آن همسایه ی اشعار نیما و اخوان ثالث و شاملو باشد ، قصیده ی آن مولوی را در گور بلرزاند و خواندن آن زنده و مرده هر کتاب خوان را پیش چشمش بیاورد . پس از هر کتاب نمونه هایی نقل تا خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل :

کتاب پرواز در اندیشه قسمت رباعیات صفحه 6 :

آنکه وهابی بود در عصر ما

شهوت شیطان بود در کار ما

آن ژن ناپاک بود اما به جهل

مردم احمق شوند در عصر ما

 

اگر شما چیزی از این مثلا رباعی فهمیدید مرا هم مورد لطف قرار دهید شاید من آن را بد خوانده ام و یا زبانی نو است و من نمیدانم .

پرواز در اندیشه ، صفحه 68

عالم برزخ گرفتار هست دلی بی مهر علی

در رسالت در غدیر خاتم بداده بهر علی

( آنچه خاتم گفته بود وارونه کردند در علی)

حق به زیر پا به دزدی هم شبیه باشد بهر علی

بیت داخل پرانتز را با دقت بخوانید . این بیت چه معنایی میدهد؟

زنده با دشمن دانای من که حق را با ادب و آداب گوید و موجب سر افرازیم گردد .

پرواز در اندیشه ، صفحه 18

( تا چند کنم ز این زمانه من پشت )

بیزار شوم ز هر بهائی با مشت

هر چند که میگویم جهانی دیگر هست

آن گوش خریدار ، ز دنیا چه نوشت

بیچاره خیام ، بیت اول را در پرانتز دوباره خوانی کنید . نمیدانم این بزرگوار چند مرتبه ترتیب زمانه را داده که خسته هم شده ، بنازم به این اعتماد به نفس .

پرواز در اندیشه ، صحفه 110 ( غزلیات و قصاید )

نام شعر : حقیقت عمر

دیروز بود که پا بدنیا نهادی بی خیال

امروز تو به پیری رسیدی چه بی حال

هر روز میرود عزیزی تو نداری یقین

ای نازنین چشم حقیقت ز خود واکن در وصال

در کودکی به مدرسه رفتی با لباس نو

امروز به دانشکده آمدی چه بی خیال

بر اساس گفته ی (( بدش را گفتی از خوبش هم بگو )) بسیار دنبال یک جمله بدرد بخور در کل این کتاب گشتم و نیافتم پس باشد که چه مقبول افتد شما را . اما کتاب گفتگوی با حق ، شاعر کمی پخته تر است بعضی از ابیات لاقل قافیه ای دارد و اندک معنایی البته به قول خود شاعر باید خدا قبول کند ما کی باشیم .

تفسیر سوره تکویر ، صحفه 17

به نام خداوند روز جزا

خدائی که شکل میدهد بهر ما

که خورشید تابان شود مثل شب

و سیاره گان تیره گردند چه خواب

و کوها بریزند چه یک تار مو

شتر بچه سق میکند چون صبو

قیامت بپا گشته در لحظه ای

زمین هم بزرگ گشته در چشمه ای

بگذریم شاید خدا قبول کند اما قانون نوشتاری و عروض و قافیه فکر نکنم . اما سومین کتاب به نام خورشید فرزانگان بر اساس دیوان حافظ چنان حافظ را در گور میلرزاند که زلزله ژاپن فوکوشیما را لرزاند!

دلم برای حافظ میسوزد که از اول نوشتن تا چاپ و انتشار و حال ، از وجود این کتاب ، چه بر سرش آمده است .

چند تضمین غزل حافظ را بنگرید . نه تنها به هیچ اصولی پایبند نیست بلکه اشعار بیچاره حافظ نیز اغلاط چاپی و کم و زیاد شده است مانند :

( دلم ز صومعه بگرفت و فرقه سالوس )

ز هر یهودی بد ذات و باطن پر هوس

به هر که گاو پرست هست در کابوس

به هر که ارمنی هست بدارد سالوس

حال به این برادر نویسنده باید دست مریزاد داد که شعر بیچاره ی مادر مرده ی حافظ را لاقل درست نخوانده که خرقه سالوس را فرقه سالوس فرض نفرماید و هر فرقه یهودی و گاو پرست و ارمنی دلش را نزد .

خورشید فرزانگان ، صفحه 5

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

چه باد من هم کنم شانه همه گیسوی زیبا را

کنم راز و نیاز با او و آن قامت رعنا را

بیک بوسه ز این رعنا فروشم کل دنیا را

باید گفت بابا ایول داری . حافظ که سمرقند و بخارا را میبخشد کلی زیر سوال است که مگه مال باباش بوده حتی بنده خدائی میگه :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و جان و تن و پا را

من ار بخشم ز ملک خویش می بخشم

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

و من کارگر هم بدلیل عدم تمکن و مزد قانون کاری چیزی که میتوانستم این بود که ریا نشود:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام مزد فردا را

من ار بخشم به وسع خویش می بخشم

توان کی باشدم بخشم سر و جان و تن و پا را

اگر بی دست و پا گردم کجا در کارمان گیرند

بماند خال او ، او را و ما را دست و هم پا را

حال آقای شهیدی کل دنیا را در طبق اخلاص برای یک بوسه میگذارد خود داند .

همان صحفه 5 :

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

درون سینه ام بنگر به اسرار زمان باری است

اگر مجنون بسوزد سوختنش چشمه آبی است

که هر چه بر تو آید ایدوست پرده افشانی است

من که هر چه کردم بدانم این افاضات چه معنا و مفهومی دارد نفهمیدم البته شاعر فرموده اند تضمین غزل به روشی کاملا نو است شاید مغز ما نمیکشد .

بگذریم مشت نمونه خروار آورده ام امید که این برادرمان با عزمی جدی دنبال کارش را بگیرد و کارهائی بهتر از او ببینیم اما برای چاپ این سه کتاب با همه احترامی که برایش قائلم پیشنهاد میکنم درباره حرف مغرضین تامل بیشتری بفرمایید.

به ارشاد کرمان و تمامی دست اندر کاران چاپ این سه کتاب نیز بهتر است خسته نباشید و دست مریزاد گفت چرا که از زیر دست هر کسی چنین محتوایی عبور نمیکند که در رواورسای آن کل دانشجویان ادبیات این مرز و بوم میتوانند به تحقیق و تفحص و پژوهش دست زنند که چگونه میشود در ملک جم با آن ادبیات و شعر کهن یکی پیدا شود با همکاری انان لرزه بر استخوانهای هر چه ادیب و شاعر است بیندازد و نیز به آنان گوشزد نمایم که از هول حلیم در دیگ سقوط کردن کار خردمندان نیست . درست است این برادر اسمی از ائمه اطهار برده و شوری داشته اما شعری نسروده و به زعم من شیعه مذهب ایکاش هرگز این کتاب ها پخش نشده بود تا نظر گل شما گلها چه باشد .

یارتان دادار

ضمنا : اشعار کتاب آقای شهیدی عینا منتقل شده است .

با احترام

اکبر یزدانی



تاريخ : یکشنبه پنجم آذر 1391 | 18:52 | نویسنده : اکبر یزدانی

روزگاری خاک پاک موطنم

جزئی از پرورده شیراز بود

شادمانه مردمی در خویش داشت

شب نشینی و نی و آواز بود

مردم از اقصی نقاط کشورم

هر که از شهر و دیاری خسته بود

در هرابرجان به ییلاق آمدی

آن که بر خاک وطن دلبسته بود

در دل خاکش نیاکانم به جد

دل به آبادانیش خوش داشتند

هر که در وسعش چه دارا و ندار

بر زمینش مهربانی کاشتند

سال ها بگذشت تقسیمات مرز

مرز ما را خطه کرمان نمود

بعد از ایامی مرا از فارس کند

بین مرز این و آن حیران نمود

بعد چندین سال کرمانی بدن

قسمت ما گشت استانی چو یزد

ای نصیب گرگ هار هرگز مباد

زین بلا ما را پناه بر اورمزد

چون که آبادیمان تقسیم شد

پاره ای از پیکر استان شدیم

گشت هر روزی بلا پشت بلا

زین همه درد و بلا حیران شدیم

شد کشاورزی در این بوم و برم

خشک و نابودی فتادش در دیار

سالهای خشکی آمد پشت هم

سال نو ، هر سال شد یادی ز پار

روستا ها پشت هم خالی شدند

گشت هر گردر چنان بیغوله ای

هم قنات و آب خشکیدند و هم

شبدری دیگر نشد بر کوله ای

ای کجائی شهر شعر و عاشقان

آب رکن آباد و سعدی و شراب

زین سرای تازه ما را بهره ای

دستمان نگرفت جز سوز و سراب

هر چه بنوشتیم و فریادی زدیم

هیچ مسئولی زبانی در نکرد

هیچ کس نا گفت مرگت چیست مرد

گفته ی ما را کسی باور نکرد

از حسین آباد گفتیم و بسی

گفته هایی در دلم پنهان شده است

یک دبستان بود و آن هم دوستان

جای کودک مکتب مرغان شده است

مرغ داری گشت ، آری ، مدرسه

جای فریاد قشنگ بچه ها

مرغ ها در هر کلاسش میکنند

قدقد و قدقد گهی قدقد قدا

جان مردم بهرشان در این دیار

ارزشش گوئی به قدر برگ شد

چون به ترکانم سه راه جاده ایست

های آقایان سه راه مرگ شد

نیست ایامی که ترکان عزیز

داغدار یک جوان یا پیر نیست

بچه ها کافیست ، لب بستن بس است

بهر گفتن هیچ وقتی دیر نیست

بچه های روشن ترکان و ده

بهتر این باشد که ما هم آن کنیم

چون نیاکان دست در دستان هم

این سرا را باز آبادان کنیم



تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | 22:53 | نویسنده : اکبر یزدانی

خدا وکیلی زندگی تو یزد هم دردسرهای خاص خودش رو داره . کافیه لهجه ات یزدی نباشه . کافیه خیلی مذهبی نباشی و آخر الامر کافیه اهل هنر و کاری هنری باشی و دعوت همسایه ها رو برای شرکت در دعا و روضه و از این مراسم دائم نتونی احابت کنی . اونوقت هست که همسایه ها جور دیگه ای نگاهت میکنن ، مثل یه کافر حربی میشی و مورد لعن و طعن همسایه ها . اما همه این ها یک طرف و داستان مرغ مینای ما هم یک طرف . پسرم مدتی پیش رفت و یه مرغ مینا خریده و به خونه آورد . مرغ مینا پرنده باهوشی هست ، خصوصا نوع گوشواره ای این پرنده رو میگن خیلی زود حرف زدن یاد میگیره . بی زبون جوونای این دوره که نمیدونن از بیکاری چه کاری دست خودشون بدن ، مینا رو از قفس بیرون میاورد و پرنده هم راست میرفت روی شونه اش مینشست او هم همینطوری یا به تمرین تنبک مشغول میشد یا به حرف زدن با پرنده . کلماتی که قصد یاد دادنش را داشت تکرار میکرد : مینا بوس ، مینا بوس ، مینا بوس بده ، مینا بیا ، مینا سلام ، مینا آی لاو یو ، مینا ول کام و از این کلمات ، مدتی همسایه بغل دستی سایه منو با تیر میزد . سلامم رو جواب نمیداد و هر وقت با هم برخورد میکردیم حاج آقا رو با یه من عسل هم نمیشد خورد ( البته بعد از یک حموم درست حسابی چرا که خودش اینقدر پچول بود که آدم رغبت خوردنش رو نمیکرد ) یه شب روضه داشتند و ما رو دعوت نکردند به عیالم گفتم : نمیدونم چه هیزم تری به حاجی فروخته ام که تحویلمون نمیگیره اما امشب تصمیم دارم دو تائی بدون دعوت بریم خونشون روضه .

عیالم گفت : خانمش هم مدتیه با من سر سنگین هست من هم میخواستم بگم شاید سر و صدای بچه ها اذیتشون میکنه اگه اینطوره بگم کمتر تمرین ساز کنن .

گفتم : خب شبی میپرسیم .

حاج آقا به همه خوش آمد میگفت و راهنمایی میکرد از کدوم راه برن وقتی منو عیالم را دید رویش را برگردوند و محلی نگذاشت . به دلیل این توهین میخواستم برگردم اما بازم گفتم زشت تر میشه و با هر جان کندنی خودم رو راضی کردم توی مجلس بشینم . حاج آقا در گوش آخوند مجلس مقداری پچ پچ کرد و از نگاه های زیر چشمی که به من میکردند فهمیدم موضوع باید درباره من باشد . آخوند مجلس سری تکان داد و حاجی دور شد . موعظه درباره رعایت اخلاق همسایه داری بود و اینکه تا چهل منزل از هر طرف حدیث داریم که باید رعایت کنیم و حدیث دیگری که پیامبر فرموده اگر امکان داشت میگفتم همسایه از همسایه ارث ببرد و در مذمت همسایه آزاری بسیار داد سخن داد . پس از آن با نفرت زل زد به چشمای من و گفت : مثلا بعضی همسایه ها جوون عذب توی خونه دارن و به دلیل تربیت ناصحیح پدر و مادر با صدای بلند دختر همسایه رو به اسم صدا میزنن ، ابراز عشق و علاقه میکنن حتی اینقدر گستاخ هستن که خواسته های نا به جا دارن و با صدای بلند و بدون خجالت و شرم میگن . زیر نگاه آخوند روی منبر داشتم به خودم میپیچیدم و دم نمیزدم . پیش خودم میگفتم شاید چهره ام آشناست ، شاید اشتباه میکنم اما زمانی که حاج آقا اومد و گفت بعد از روضه یه کار خصوصی با شما دارم یکپارچه آتیش شده بودم و تازه فهمیدم این همه بد تربیت کردن فرزند و دیگر مسائل را با من بوده و اشتباه نمیکردم . روضه که تموم شد از جا نمیتوانستم بلند بشم از عصبانیت از دست بچه ها و نه همسایه چرا که فکر میکردم زیادی سر و صدای بچه ها همسایه ام را ناراحت کرده است . وقتی مجلس خالی شد حاج آقا بلند شد و در کنارم نشست و حاج آقای همسایه هم با یک نوار و ضبط صوت کنار پریز برق نزدیک ما جای گرفت . حاج آقا بی مقدمه شروع به گفتن مسائل شرعی و مقدسات فرمود که حاج آقا از وجنات شما آقایی مباره چطور جوونتونه نمیتونید کنترل کند که ایچون بی حیا نباشه دیگه داشتم جوش می آوردم و حاج آقا ادامه داد اگه علاقه و الفتیه خب جوونه و هیچ عیبیم نداره خاطر خواه بودن گناه نداره تشریف بیارد با خونواده گپاتون بزند خواستگاری کند .

همسایه هم زبون باز کرد که شرم داره آقا قباحتم خوب چیزیه ای دختروک ما ره هنوز آقتاب ندیده پسر شما چنان شرم آور باهاش حرف مزنه که من پیرش خجالتوم مشه . ای دختروک ما مینا که جای خود داره .

 نوار رو توی پخش گذاشت . صدای پسرم بود ، بدون خجالت و قباحت میگفت : مینا بوس بده ، مینا آی لاو یو ، مینا سلام ، مینا بیا مینا خوبی !

چند لحظه شوکه شده بودم و داشتم جمع بندی میکردم یکدفعه چنان از خنده منفجر شدم که آخوند دو متر عقب پرید و عمامه اش افتاد و همسایه به خیال این که دیوانه شده ام غضبناک نگاهم میکرد و میگفت : از یه بابای دینه پسروک بهتر از این ساخته نمشه .

هر چه کردم به زبان موضوع را توضیح بدم خنده امانم نداد دست هر دو حاج آقا رو گرفتم و به خانه بردم . مرغ مینا روی دوش پسرم نشسته بود و پسرم با صدا بلند کلمات را یادش میداد : مینا بوس بده ، مینا آی لاو یو ، مینا بیا



تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | 19:32 | نویسنده : اکبر یزدانی

/**/

دوستی داشتم خوش ذوق و خوش مشرب . دکترای ادبیات بود و شصت هفتاد سال عمر از خدا گرفته بود . دیدم خیلی گرفته هست و حال و هوای همیشگی رو نداره . گفتم دکتر خدا بد نده رو فرم نیستی .

گفت : اگر قصه ام رو بشنوی تو از فرم خارج میشی .

گفتم : انشالله خیره .

گفت : اگه خیر اینه از شر پناه میبرم به خدا و یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبرش و ادامه داد دیروز از در که وارد شدم پیرزن ( ننه مو میگم ) نشسته بود و گور آبا و اجدادش رو آباد میکرد . درس نخوندن و کور بودنش را تقصیر باباش میدونست . بدبختی و بیوه زنی اش رو تقصیر بابام و برای هر دردی مقصری میتراشید و با مشت محکم توی سینه اش میکوبید و تکه کلام همیشگی خدا خدا خدا . چند دقیقه ای سراپا گوش شدم و به حرفهایش گوش دادم ، باور کنید صدای بهم خوردن استخون های مرده آبا و اجدادیم رو که توی گور میلرزیدند میشنیدم . طاقت نیاوردم و گفتم : مادر بس کن این بد زبانی همه را از دور و برت پراکنده میکنه و کسی توی این پیری سراغت نمیاد .

گفت : میخوام نیاد . تو که اومدی چه گلی به سرم زدی گه دیگرون بزنن ؟

دیدم نمیشه با این زبان تلخ کنار اومد تلویزیون رو با صدای بلند روشن کردم شاید از این همه ناله و نفرین دست برداره و هواسش یک کم به موضوعی دیگه معطوف . براق شد توی روم که بدبخت بیچاره مگه پول علف خرسه که هر چی جون میکنین بابت برق و آب و تیلیفون میدین صدای ای بی صاب مونده رو خفه کن . دیدم بد تر شد که بهتر نشد .

گفتم : چشم اما مادر راستی میخواستم یه چیزایی درباره پدربزرگ بنویسم که حرفم را تموم نکرده دوباره صدای چرق چرق استخونای پدربزرگ رو از توی گور شنیدم . بازم تیرم به سنگ خورده بود و دوباره از اول شروع کرد : ای آتیش توی گورتون بگیره ، ای خدا از آتیش جهنم بی نصیبتون نکنه و دیدم اگر ادامه بده خدا هم ممکنه جری بشه و خدای نکرده گناهکار و بیگناه نیاکانم را دوزخی کند از در خونه زدم بیرون و همینطور توی فکر بودم چه کاری برای این پیرزن تنهای بد زبون میشه کرد . سن و سالش اینقدر بالاس که نه قابل اصلاح هست و نه میتونه شوهر داری کنه ، ما هم که جرات ده دقیقه اختلات با او را نداریم . با شروع حرف زدن ده دقیقه اول به احوالپرسی ، ده دقیقه دوم به شنیدن سرگذشت زندگیش از کودکی تا همین الان و ده دقیقه سوم باید راهی پیدا کنی که بتونی در بری . همینجور که توی کوچه سرم رو زیر انداخته بودم و در فکر راه حلی برای این موضوع جرقه ای در ذهنم زده شد . زنگ زدم به یکی از دوستان و سفارش یک طوطی کاسکو دادم که همدمی باشه براش که از تنهایی در بیاد . سه روز بعد پرنده زیبایی را درب خانه تحویل گرفتم و کسی که پرنده را آورده بود گفت : طوطی خوبی خریدید استاد . چند کلمه بلده اما اگر کسی وقت بگذاره خیلی زود مثل آدم یه همدم تمام عیار میشه ، تشکر کردم و طوطی را گرفته به خانه مادرم بردم . از در که وارد شدم مادرم با دیدن طوطی که شباهت کمی از لحاظ پرها به جغد داشت فریادش بلند شد که وقتی میگم دیوونه هستین نگین چرو . ای فاطمه سلطونو ( گویش محلی برای جغد ) رو آوردی تو خونه گورت رو بکنی ؟ نحسی کم تو خونه ام هست که تو فاطمه سلطونو هم آوردی گور به گور بشه همه کست که هیچوقت مث آدم یه کار درستی بلد نمیشین . تو قفس بل بل میذارن نه این پرنده نحسو .

گفتم : مادر این جغد نیست کاسکو هست .  یه نوع طوطی ، خیلی زود حرف یاد میگیره و میتونه همدمت بشه و با هزار التماس راضیش کردم که دو سه ماه نگرش داره اگه راضی نبود خودم میبرمش چند ماهی گذشت و سعی میکردم دور و برش نپلکم اما بعد از چند ماه دیدم قفس طوطی رو اورد دم در داد دستم که این پرنده حراف و بی تربیت رو ببر هر گور تو میخوای باهاش بکن . طوطی زو بردم خونه و گذاشتم توی سالن . اول ساکت و مغموم بود که جایش عوض شده و حرف نمیزد . من هم زیاد پا پیش نشدم  ساعت یازده شب صدای مادرم توی خانه پیچید : خدا خدا خدا . چه گورمو بکنم ؟ نه بچه هام بچه آدمن نه کاکام و ددم . ای آتیش به قبرت بباره بووا ، ای خدا به آتیش دوزخ گرفتارت کنه کاکو . ای پرچت برچینده شه بچه ( نابود بشی بچه ) ، با تعجب بلند شدم و دنبال مادر میگشتم که دیدم کاسکو بی زبون روی دو پا نشسته و با بالهاش به سینه میکوبه الهی روز خوش نبینی ، الهی گورتون گم بشه . از سر ساعت یازده او گفت و من تو فکرم با این طوطی چه کار کنم . صبح زود با چشمای خواب آلود و پف کرده بردمش توی حیاط و در قفس رو باز کردم قید یک میلیون و دویست هزار تومن پول بی زبون رو زدم و آزادش کردم ولی لاکردار مگه میره . توی حیاط دور میزنه و با بال توی سینه میکوبه و یه ریز نفرین میکنه .  تازگیا یه حرف تازه هم از همسایه مون یاد گرفته : زهرمار مگه مردم آسایش نمیخوان که اینهمه ور میزنی ؟

حالا من موندم با این قوز بالا قوز چیکار کنم !؟



تاريخ : پنجشنبه دوم آذر 1391 | 12:15 | نویسنده : اکبر یزدانی

آن سر سرخ که شد نیزه اعدا بدنش

گفته ها گفته که چون در بود اندر دهنش

شرط انصاف نباشد که نگیری پندی

شرط مردانگی آن نیست ، نبینی سخنش

اول آزادگی آموز نه دینداری از او

گریه ات چیست بر آن خسته تن بی کفنش

کربلا همچو کتابی است ز هفتاد و دو برگ

هر ورق رمز یکی آدم و انسان شدنش

ظلم ، ظلم است ، هر آن کس که شود ظلم ستیز

حرو آزاده تفاوت نکند مرد و زنش

گفت و گل گفت که بی دین شو آزاده بباش

در جهان مستمر این گل و بوی سمنش

هر که نه گفت به ظالم تو حسینش میخوان

گبر و ترسا و ستم دیده اگر برهمنش



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 21:14 | نویسنده : اکبر یزدانی

خار اگر بودیم بازم گه گهی شاید تو را

بهر بیرون کردن از پایت نگه میکردیم

مرد بودیم و چنین از یاد ها زایل شدیم

شکر ایزد گل نکرد از بهر کس نامردیم



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 21:7 | نویسنده : اکبر یزدانی

شبی در محضر یار شفیقی


که هرگز کم نیارد در رفیقی


چنین با جمله ی درویش میگفت


سخن از کار و بار خویش میگفت


یکی روزی که از فرط نداری


برفتم سوی امداد اداری


همان جائی که گویند دست گیرد


چو گیر افتی ز پا ، پا بست گیرد


بله امداد خاتم ، شهر زیبا


که مشروبش کند نهر مسیحا


اول با یک نگاه پر شماتت


نگاهم کرد گوئی طبق عادت


ترا با این قد و بالا و این رخت


مرا مشکل کنم باور ، بود سخت


که محتاج کمیته گشته باشی


بخور سوگند ، آروم و یواشی


چه کس دارد اگر تو سائل استی


برو با این دک و پز ، باطل استی


بگفتم جان تو پیراهنم را


خدا رحمت کند مادر زنم را


به وقت سور دامادی خریده


که با اتو چنین شد ، نور دیده


وگرنه سنش از سرو ابرقو


دو صد بیش است ، لعنت بر دروغگو


بگفتا رنگ سرخت را چه گویی


که ماشالله بود رنگ هلویی


بگفتم رنگ خون است و ز دردم


زدم سیلی و خود را سرخ کردم


زدم بر گونه تا سرخی رویم


نگهداری کند از آبرویم


پس این گفتگوی اندک و کم


بگفتا باورم شد کم بخور غم


دهم وامت اگر پولی بیاید


ولی شاید بیاید یا نیاید


برو خوش باش شانس وام داری


اگر از بانک استعلا می آری


مبادا چک تو را برگشته باشد


طلبکارت دمی سرگشته باشد


مرا گوئی سه فاز برق بگرفت


زبان خشک و بشد بیخ گلو سفت


چرا چون با خودم در جنگ بودم


به چندین هفته گیج و منگ بودم


ز لعنت خویش را آباد کردم


سپس رو بر در امداد کردم


ولی بیداد گوئی داد گشته


چپ اندر قیچی این امداد گشته


اگر امداد معنایش همان است


کمک بر گیر و دار مردمان است


هر آنکس گیرتر اولا ترش باد


سر سطر خطوط دفترش باد


اگر گیری نباشد کار کس را


نیالاید بدین خواهش نفس را


هر آن دارا که دارای مرام است


گرفتن وام امدادش حرام است


اگر داری بقدر خوردن خویش


طلبکارت نبود اندر پس و پیش


همان به سرخ گردانی تو رو را


نبودت پول داری آبرو را


دگر راهی ندارد قلب ناشاد


خودم کردم که لعنت بر خودم باد